شما مشغول مشاهده دسته: خانه // سرتیتر, فرهنگی // ماکس فریش به روایت فیلیپ وًلتی

ماکس فریش به روایت فیلیپ وًلتی

نویسنده: مهشید – میرمعزی

روزنامه – اعتماد

ماکس فریش نام بزرگی در ادبیات آلمان است. البته منظور من ادبیات آلمانی زبان است، زیرا ماکس فریش سوئیسی بود. در تاریخ ادبیات، مکان او بسیار و با کمال میل، با فریدریش دورنمات مرتبط می شود که ۱۰ سال جوان تر از فریش بود. او هم یک سوئیسی بود و در آلمان و کشورهای آلمانی زبان شهرت بسیار داشت. اکثر اوقات از این دو نویسنده با هم نام برده می شود؛ آنها در آسمان ادبیات بعد از جنگ، دو ستاره هستند.ما زمان بعد از سال ۱۹۴۵ میلادی یعنی پایان جنگ دوم جهانی را سال های بعد از جنگ می خوانیم. این دوران حدود ۲۰ سال است و تا سال ۱۹۶۸ می رسد. از آن پس، در آلمان و اتریش باز هم نام هایی به چشم می خورند که به حق، مکانی در به اصطلاح «لیگ برتر» ادبیات دارند.بنابراین سال های بعد از جنگ، سال های ماکس فریش و فریدریش دورنمات نام گرفتند. موفقیت آنها در آلمان به این دلیل بوده است که در آلمان ناتوان شده از جنگ، نوعی خلاء معنوی وجود داشت که طبعاً می بایست از خارج پر می شد تا اینکه نسل جدید آماده نوشتن بشود. شاید ماکس فریش و فریدریش دورنمات، در آغاز بی رقیب بودند و بنابراین صعود آنها ساده تر شد. با این احوال آثار آنها خیلی خوب در مقابل نسل تازه نویسندگان مقاومت کرد. آنها امروز از نویسندگان کلاسیک به شمار می آیند. به علاوه هر دو ۱۵ سال پیش از دنیا رفته اند. همین کمک می کند که به رده نویسندگان کلاسیک صعود کنند.امشب میل دارم به نویسنده درخشان کلاسیکی بپردازم که برای خوانندگان هم نسل من در دوران حیاتش هم از نویسندگان درجه یک به شمار می رفت و بعد هم نویسنده یی کلاسیک شد. هم نسلان من و من، فریش را نویسنده یی کلاسیک می دیدیم که هنوز در قید حیات بود. بنابراین ما همزمان آثار یک نویسنده معاصر و کلاسیک را می خواندیم. حالا سعی می کنم برایتان توضیح دهم که چگونه یک نویسنده که برای خوانندگان خود مبدل به نویسنده یی کلاسیک شده بود و در ضمن همچنان می نوشت، روی آنها تاثیر می گذاشت.نویسندگان کلاسیک موضوعاتی را در اختیار قرار می دهند که تمام نسل های دانش آموزان، دائماً وادار می شوند اندیشیدن و نوشتن را با آنها تمرین کنند. نویسندگان کلاسیک باید تحمل کنند که در دانشگاه ها توسط دانشجویان و رساله نویسان درجه دکتری تا زمانی مورد بررسی قرار گیرند و تحلیل شوند تا خواننده معمولی گمان کند، فقط از طریق رساله های دانشگاهی قادر به درک آنان است.و بالاخره نویسندگان کلاسیک باید – مثل تمامی مردگان، بدون مقاومت – تحمل کنند که آثارشان توسط سخنرانان مختلف در کشورهای دوردست، از نو تشریح شود. تماشاگران و شما خانم ها و آقایان، شما هم بی دفاع هستید. شما در دهه شصت قرن بیستم میلادی، وقتی من در جوانی آثار ماکس فریش را می خواندم، در زوریخ زندگی نکرده اید. و امروز یعنی ۴۰ سال بعد که در مورد تجربیات مطالعاتی خود گزارش می دهم، تمام حرف های مرا باور می کنید و فریش هم مخالفتی با من نمی کند.

ابتدا می خواهم منظور خود را مبنی بر سوءاستفاده از نویسندگان کلاسیک شرح دهم. بدون اینکه سوءاستفاده را مورد انتقاد قرار دهم. من فقط بررسی می کنم. در این رابطه از مثال «کلاسیک» نویسندگان کلاسیک ادبیات آلمان استفاده می کنم؛ از یوهان وولفگانگ فون گوته و فریدریش شیلر. آنها هم در دوران خود یک زوج شاعر و بانفوذ بودند. آنها هم ۱۰ سال اختلاف سن داشتند. (این موضوع در مورد فریش و دورنمات همواره مرا متعجب کرده است.) و هر دو با نقل قول هایی که از آثارشان می شد، در خودآگاه مردم عامی زنده مانده اند.این ماجرا زمانی بحرانی می شود که نقل قول ها به قدری مستقل شوند که دیگر در ارتباط با نویسندگان خالق آنها و آثارشان آورده نشوند. شاید نقل یک روایت، این موضوع را بیشتر قابل درک کند؛ روزی یک دختر روستایی به تئاتر رفت تا اثر اصلی گوته یعنی «فاوست» را ببیند. بعد از نمایش از او پرسیدند که آیا از نمایشنامه خوشش آمده است یا نه. او جواب داد؛ «در واقع خیلی خوشم آمد. فقط کاش شاعر این همه از ضرب المثل استفاده نمی کرد.»

از نویسندگان کلاسیک قرن نوزدهم بگذریم و به موضوع امروز خود یعنی نویسنده کلاسیک، ماکس فریش برگردیم.

ماجرای شخصی من در رابطه با مطالعه آثار فریش با «گانتن باین» آغاز می شود که سومین رمان بزرگ فریش است. من به عنوان جایزه قبولی در دبیرستان، از مادرم یک رادیوی ترانزیستوری هدیه گرفتم. یک شب قبل از خواب، از رادیو برنامه خواندن یک کتاب را گوش کردم که مرا تحت تاثیر قرار داد. این برنامه به صورت سریال در رادیو پخش می شد. هر سه شنبه آخر شب، بخش هایی از رمان تازه منتشر شده «نام من گانتن باین است»، اثر نویسنده مشهور ماکس فریش قرائت می شد. سال ۱۹۶۴ بود. یعنی ۴۳ سال پیش، (چقدر پیر هستم،)

من داستان رمان را در اینجا برای شما تعریف نخواهم کرد، اما شما را در جریان تاثیر آن روی خود قرار خواهم داد.قبلاً باید موضوعی کاملاً شخصی را بگویم؛ من به وجود آمدن علاقه ام به ادبیات را(و نه به مطالعه که آن خیلی زود آغاز شده بود) و یافتن طرز تفکر مستقل را به این اتفاق، یعنی تجربه شنیدن «گانتن باین» مرتبط می دانم. از آنجا که این گونه برنامه ها فقط بخشی از رمان را قرائت می کردند، رمان را خریدم و آن را به طور کامل مطالعه کردم.

شاید کاملاً متوجه موضوعات انسانی و اجتماعی رمان نمی شدم، اما این را فهمیدم که ادبیات مدرن، همان ادبیات معاصر است که موضوعات و زبان آن مستقیم با امروز یعنی با ما زندگان در رابطه قرار می گیرد. این همان ادبیاتی بود که از دید ما مطرح به نظر می رسید. می گویم ما، زیرا فقط من خواننده جوان گانتن باین نبودم. به این ترتیب من موضوع و زبان فریش را شدیداً متفاوت تر از آنچه در دبیرستان می آموختیم، دیدم. او درست عکس یک نویسنده کلاسیک بود.گانتن باین بعد از یک تصادف ادعا می کند که بینایی خود را کاملاً از دست داده است. که البته این موضوع صحت ندارد. او یک دیدگاه عجیب را برمی گزیند. یعنی دیدگاه یک نابینای بینا را. از نظر دیگران او کور است، اما می بیند. او چیزی را می بیند که از دید دیگران نمی تواند ببیند. فریش این موضوع را مبدل به تشریح اشکال مختلف زندگی می کند و اشاره یی زبانی را به این اشکال با بیانی خلق می کند که امروز معنای نثر رمانی فریش شده است. این معنا که؛ من پیش خود تصور می کنم.از آنجا که انسان نمی تواند بخش هایی از زندگی خود را مجدداً به صورت های مختلف زندگی کند و به هیچ عنوان هم نمی تواند به عنوان موازی این کار را انجام دهد، زندگی زیسته شده او همواره فقط جزئی از واقعیتی می ماند که در زندگی هر انسانی وجود دارد. از آنجا که فقط رمان امکان این بازی با تغییرات را می دهد، در رمان بیشتر از زندگی خود شخص، واقعیت نهفته است تا اینکه زمانی زندگی زیسته شده خود را تعریف کند.

گانتن باین برای ما خوانندگان جوان دهه ۶۰، در بردارنده موضوع زندگی بود که در مقابل ما جوانان قرار داشت و ما به صورت طبیعی با هیجان و انتظارات و برخی هم با ترس به سوی آن می رفتیم. بنابراین تعجبی نبود که موضوع رمان برایمان جالب باشد.بعد بازی با اشکال مختلف زندگی شخصی هم بود. این یک تجربه جدید در مطالعه بود. خیلی مهم بود، چون ما به عنوان افراد جوان شروع به بررسی برنامه های زندگی خود کرده بودیم.و بالاخره مساله زبان؛ دیگر تفاوتی بین طرز بیان شاعر و زندگی روزمره اطراف ما وجود نداشت. همزمان نویسنده رمان یعنی ماکس فریش چنان مشهور شده بود که دیگر هیچ نقدی نمی توانست موقعیت او را به عنوان یک نویسنده آتی کلاسیک از او بگیرد. ما به طور غریزی می دانستیم که گوته نویسنده کلاسیک، به زبانی می نوشت که زبان روزمره یک خوانندگان هم عصر او نبود.تجربه مطالعاتی بعدی من که به لحاظ زمانی به عقب می رفت، هومو فابر (از سال ۱۹۵۷) و بالاخره اشتیلر (از سال ۱۹۵۴) بود.هومو فابر داستان مردی به نام والتر فابر است که به عنوان یک تکنسین آموزش دیده، فاصله زیادی با معنای ادبی – کلاسیک زبان دارد. او هم یک زندگی، زندگی خود را تشریح می کند. این زندگی هم داستان یک مرد و یک زن است. داستان افرادی که این بار زن و شوهر نیستند، بلکه رابطه بین یک مرد و یک زن جوان است که هر دو نمی دانند، زن، دختر مرد است. در داستان هومو فابر، همان طور که در زندگی مدرن ما اتفاق می افتد، زیاد سفر می شود و پیچیدگی های زندگی چنان منطقی و معقول هستند که خواننده می تواند آنها را مثل اتفاقات زندگی خود تصور کند.

در داستان اشتیلر که گزارشی از یک زندگی است، در ابتدا سوالی مطرح می شود که تا گانتن باین، از موضوعات تکرار شونده فریش محسوب می شود؛ آیا من با آن که دیگران از من می بینند، یکی هستم؟ یا اینکه داستان زندگی ام متعلق به من نیست؟ می توانید تصور کنید که موضوع هویت شخصی، برای یک فرد در حال رشد، تا چه اندازه مهم است. البته مطرح کردن این سوال در تاریخ ادبیات مطمئناً کار تازه یی نیست، اما در مورد فریش نوعی مهارت زبانی وارد کار می شود که فراگیری حساساتی و عقلایی را بسیار ساده می کند.

آیا قصد من از این توضیحات کوتاه اشاره به این است که آیا ماکس فریش نویسنده یی برای نوجوانانی است که هنوز بزرگسال محسوب نمی شوند، یعنی حتی افراد در سن بلوغ؟ پاسخ این سوال، پس از مطالعه مجدد اشتیلر که تازگی انجام داده ام، یعنی حدوداً سن نویسنده وقتی کتاب گانتن باین را برای اولین مرتبه مطالعه کردم، کمی دوستانه تر است. این موضوع را در خاتمه سخنانم بیشتر توضیح خواهم داد.

شهرت جهانی فریش علاوه بر سه رمان، به نمایشنامه های تئاتری او به نام «بیدرمان و آتش افروزان» (از سال ۱۹۵۸) و «آندورا» (از سال ۱۹۶۱) مرتبط است.

«بیدرمان و آتش افروزان»، داستان غم انگیز یک شهروند شریف و نجیب است که با چشمان خود می بیند که چگونه آتش افروزان در خانه اش مستقر می شوند و بشکه های بنزین را بالا می آورند. بدون اینکه او جرات جلوگیری از فاجعه یی را داشته باشد که تهدیدش می کند.

نقدهای آن زمان می خواستند در بیدرمان داستانی را ببینند که چگونه ویرانگری کمونیستی در جامعه مدنی آشیانه می کند تا بعد قدرت را به دست گیرد. مثال های تاریخی در اروپای شرقی بعد از جنگ، تاثیری تلقین آمیز داشتند. بعدها مثال های دیگری از تاریخ سیاسی هم وارد ماجرا شد که در مورد مشکل اصلی «بیدرمان» قابل استفاده بود.

آندورا داستان غم انگیز یک اجتماع بسته است که چون بسته است و بد ترین ویژگی های انسان ها در آن بروز می کنند، مبدل به جنونی تلقین شده می شود. جنون مربوط می شود به یک مرد جوان به نام آندری (Andri) که گمان می رود یک یهودی است، در صورتی که نیست. اهالی آندورا (که البته هیچ ارتباطی با آندورای واقعی در پیره نه (منطقه یی کوهستانی بین فرانسه و ایتالیا) ندارند)، آندری جوان را یک فرد منزوی و غریبه می کنند؛ این فرد منزوی به تدریج بیشتر و بیشتر رفتاری را پیشه می کند که به عنوان یک فرد منزوی از او انتظار می رود و بالاخره قبل از اینکه حقیقت برملا شود که او یهودی و به این ترتیب یک فرد غریبه نیست، کشته می شود.تحلیل های آن زمان می خواستند در این اثر داستان تعقیب جوانان را در حکومت رایش سوم ببینند. مطمئناً مناسب تر می بود که در آندورا، سرشت ها و استعدادهای اجتماعی را برای منحرف کردن انسان می دیدند که می توانند همیشه و در همه جا بروز کنند.هر دو اثر یعنی «بیدرمان و آتش افروزان» و« آندورا»، به موفقیت های جهانی دست یافتند. ما جوانان آن دوره بسیار تحت تاثیر قرار گرفتیم. به نظرمان می آمد که این یک تاتر مطرح و امروزی است. در عین حال نمی خواهم تخمین بزنم که چه مقدار از این تاثیر، بستگی به حوادث سیاسی داشت که در اطراف ما اتفاق می افتاد و آغاز کار روی تاریخ معاصر بود و چه مقدار از آن، درک صحیح از ادبیات بود.ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان، مبدل به یکی از برجسته ترین نمادهای چپ ها شد. شهرتش چنان تزلزل ناپذیر بود، به عبارتی او چنان نویسنده کلاسیک بی چون و چرایی شده بود که از معدود نویسندگانی به شمار می آمد که برای انتقاد به دولت، مجبور به پرداخت بهایی نبودند.این همان زمانی است که آثار اصلی ادبی و «متعهدانه » او به وجود آمد. در اینجا فقط از دو کتاب کوچک نام می برم که در واقع جانشین بسیاری چیزها و به خصوص موضوعات روز سیاسی بود؛ «ویلهلم تل برای مدرسه» (از سال ۱۰۷۱) و «کتاب کوچک خدمت» (از سال ۱۹۷۴).طرفداران سیاسی فریش از این دو کتاب کوچک به عنوان یک فعالیت سیاسی علیه طبقه عوام حاکم بر دولت، تحسین کردند. رقیبان سیاسی به او تهمت خیانت معنوی به ارزش ها و رسوم وطن زدند و علاقه مندان ادبیات از خود می پرسیدند که آیا این ادبیات است؟

شما فکر می کنید که در این مباحثه من چه موضعی داشتم؟

من با علاقه ویلهلم تل را مطالعه کردم. بالاخره یک نگاه تازه و بدیع به تاریخ بود. بدون چشم بند و بدون میهن پرستی خسته کننده. مطالعه یی شاداب و جسور که کاملاً مناسب یافتن دیدگاهی انتقادی به عادات روحی بود.

کتاب کوچک خدمت را هم هیجان انگیز یافتم. گرچه آن زمان به عنوان یک افسر جوان آمادگی نداشتم که به خاطر ماکس فریش، ارتش سوئیس را منحل کنم. فقط برای اینکه او ارتش را از دیدگاه اجتماعی سیاسی خود، زیر سوال می برد.

من هرگز برای این آثار «سیاسی» ماکس فریش را سرزنش نکردم. هنگام مطالعه آنها دچار کسالت نشدم و هنوز هم از خواندن آنها لذت می برم.

با این احوال ماکس فریش در خاطرات من بیشتر و بیشتر روشنفکری شد که می شد از او برای هر مانیفست سیاسی کمک گرفت، که می شد برای هر اتفاق سیاسی، از او انتظار تایید و همبستگی یا دست کم یک امضای مبنی بر همبستگی داشت.

قصد انتقاد به این را هم ندارم، اما چیزی به خاطرم آمد؛

ماکس فریش هیچ اهل طنز نبود؛ البته اندیشمندی منتقد و انگیزنده بود که به ما آموخت، چگونه می توان بدون زبان تخصصی، در مورد جامعه و سیاست، فلسفه بافی کرد. اما در مقایسه با نویسندگان جدیدتر و به خصوص در مقایسه با «همکار او در شهرت جهانی» یعنی فریدریش دورنمات، عدم وجود طنز در وجودش که به تدریج بیشتر متوجه آن می شدم، کسالت بار می شد. اعتراف می کنم که حتی امروز هم در آثار اصلی که در اعتبار ادبی جهانی آنها تردیدی ندارم، موضوع دائم تکرار شونده رابطه مرد و زن مرا خسته می کند. در هر صورت زندگی زناشویی من جالب تر است.اگر ماکس فریش و فریدریش دورنمات، رقیب او که تمایل به طنزی گروتسک و حتی گاهی احمقانه و بی معنا داشت را مقابل هم قرار دهیم، این تضاد واضح تر می شود. با نقل قول مورد علاقه ام از دورنمات این ماجرا را بیشتر توضیح می دهم؛

در دهه هشتاد، جک لانگ که زمانی وزیر فرهنگ میتران بود، روشنفکران مشهور را از تمام جهان به یک کنگره در پاریس دعوت کرد که موضوع آن «نابودی جهان» بود. دورنمات هم دعوت شده بود. ظاهراً او بدون توجه به افتخار همنشین شدن با روشنفکران مشهور و برجسته، این دعوت را با کلمات زیر رد کرده است؛«من در کنفرانس در مورد نابودی جهان شرکت نمی کنم، برعکس برای شرکت در کنفرانس به مناسبت نابودی جهان شرکت می کنم.»چنین چیزی در مورد فریش، غیرقابل تصور است. زندگی برای او هرگز یک کمدی نبود.من یک مرتبه ماکس فریش را از نزدیک دیدم. سال ۱۹۸۰ بود. من دیپلمات جوانی در نیویورک بودم و در یک ضیافت شام اتحادیه سوئیسی شرکت کردم که بانکداران، وکلا و تاجران در آن حضور داشتند. ماکس فریش سخنران مهمان بود. بسیار تعجب کردم که چرا ماکس فریش که در تمام عمر خود یک منتقد سیاسی و اجتماعی بود، این دعوت را پذیرفته اسشت. شبی نه چندان خوش برای او بود. باز نوشید که ظاهراً آخرین آثار خجالت را از او گرفت. از سر خشم، شروع به ناسزا گفتن به میزبانان خود کرد که سرمایه دار و استثمارگر هستند. طوری که آن شب که در واقع گمان می رفت شب خوبی شود، از میز میهمان افتخاری با حالتی خشمناک پایان یافت. دیگر به خاطر ندارم که بعد از آن با ماکس فریش روبه رو شده باشم. این آخرین تاثیر مستقیم من بود که سال های متمادی روی تصور من از آن فرد اخلاق گرای سیاسی و بدون جنبه شوخی، تاثیر گذاشت.تا سال ۱۹۹۱ درجات افتخاری بسیار به ماکس فریش اعطا شد. او حتی یک اثر جالب هم در سن کهولت خلق کرد که هرگز از آن بدم نیامد. خاطرات یک نویسنده با شهرتی جهانی، تحسین شده و منتقد باقی ماند که تا پایان عمر خود برای آن چیزی مبارزه کرد که در جامعه و سیاست صحیح می دانست. او موکداً تمایلی نداشت که پیرمردی خردمند باشد؛ می خواست همیشه یک مرد خشمگین باشد تا بتواند از دروغ و بی عدالتی عصبانی شود.



comment closed

 
کپی رایت © 2009 مجله هفته. تمام حقوق محفوظ است برای
طراحی از تمیونکه. با پشتیبانی فارسیوردپرس.
Copy Protected by Chetan's WP-CopyProtect.

Featuring Recent Posts Wordpress Widget development by YD