شما مشغول مشاهده دسته: خانه // سرتیتر, نظری // مارکسیسم و دشمنان آن – ریشه های ناسازنمایی در اندیشه ی «مارکسیسم» غربی – بخش پایانی

مارکسیسم و دشمنان آن – ریشه های ناسازنمایی در اندیشه ی «مارکسیسم» غربی – بخش پایانی

خدامراد فولادی

مارکسیسم و دشمنان آن

ریشه های ناسازنمایی در اندیشه ی «مارکسیسم» غربی

بخش پایانی

بخش اول مقاله

بخش دوم مقاله

بخش سوم مقاله

بخش چهارم مقاله

بخش پنجم مقاله

بخش ششم مقاله

نفی فیزیکالیسم توسط کالینیکوس با توجه به شناختی که از او پیدا کرده ایم و انتظار داشتیم ارایه ی راهکاری علمی (ماتریالیستی) برای شناخت پدیده ها نبود، بلکه بر عکس ، او فیزیکالیسم زیست شناس و ماتریالیسم هستی شناس یعنی دو زمینه ی علمی شناخت جزئی و کلی را با هم نفی می کند تا متا فیزیک ایده آلیستی مورد نظر خود را که پای آن بر هیچ زمینه ی عینی و علمی محکمی استوار نیست به جای آن ها بنشاند. آن هم به بهای بد نام کردن ماتریالیسم تاریخی . کالینیکوس مانند تعمیر کار نا وارد و خرابکاری که ادعای درست کاری هم دارد دل و روده ی ماتریالیسم را به هم می ریزد تا آن را – به خیال خویش – اصلاح و باز تعریف کند ، اما به هنگام سر هم بندی و تعریف مجدد چیز بی ربطی از آن در می آورد که نه تنها شباهت با ماتریالیسم ندارد بلکه با دست کاری ها و شعبده بازی های لفظی او تبدیل به ایده آلیسم شده است.. یعنی به جای ماتریالیسم دیالکتیک مارکس با چشم بندی از کلاه شعبده ی بورژوازی ایده آلیسم متا فیزیکی خودش را بیرون می آورد ! او طبق معمول سخن خود را از زبان دیگران گفتن ، این بار منظورش را از زبان « اندروکالیر » نامی بیان می کند و ماتریالیسم را به « سه سنخ» تقسیم می نماید. یعنی فلسفه ای را که مارکس و انگلس با زبان قابل فهم بشری توصیف نموده و یکصدو شصت سال است که با نام ماتریالیسم دیالکتیک شناخته شده تکه تکه می کند تا بتواند در سر هم بندی و باز تعریف دوباره ی آن تقلب کرده ، آن را از حیز انتفاع ساقط نموده و خصوصیت عام بودن را از آن سلب نماید. او که تصمیم دارد به مارکسیست ها – و از جمله انگلس ولنین – ثابت کند که مارکس ناتورالیست بوده و نه آن گونه که آن ها می پندارند ماتریالیست دیالکتیکی می نویسد: « اندرو کالیر میان سه سنخ ماتریالیسم به طور موثر قایل به تمایز می شود. ماتریالیسم هستی شناختی ، ماتریالیسم معرفت شناختی و ماتریالیسم توضیحی » ( ص ۱۶۵ ) . و در توضیح این سه سنخ ماتریالیسم اندرو کالیری مورد نخست را رابطه ی میان انسان و طبیعت و انسان و علوم فیزیکی ، مورد دوم را آن چه که نزد فیلسوفان عموما به رئالیسم شهرت دارد، و مورد سوم را آن چیزی که « شالوده ی علم مارکسیستی تاریخ به شمار می آید » معرفی می کند. از این تقسیم بندی به بعد است که با تردستی ایده آلیست مابانه از کلاه لفاظی چیزی بیرون می آورد که خلاف باور و انتظار خواننده ی آگاه به جهان بینی مارکس است. اوکه مدعی است می خواهد آرای مارکس را از شائبه های ایجاد شده توسط انگلس و مارکسیست های ارتدوکس پاک سازی نماید ناگهان به بیراهه ی سفسطه می زند تا با شلوغ کاری سفسطی و ردیف کردن چندین نام و موضوع بی ارتباط با یکدیگر و با فلسفه مارکس بتواند فرصت تحریف و دگرگون سازی برای خود ایجاد نماید و ثابت کند که مارکس وحدت وجودی – به معنای ناتورالیستی و رازورانه ی آن- بوده است. واز همان دیدگاه رازورانه و ناتورالیستی مفهوم خود ساخته ای از ماتریالیسم به دست می دهد- و این بار با زبان« تیمپا نارو» نامی: « کاملا ممکن است بتوان به مفهومی ماتریالیست بود که تیمپا نارو در نظر دارد و آن بازشناختن طبیعت فیزیکی سوژه ی انسانی … و سرشت فیزیکی فعالیت های انسان است که سنتا روحانی تلقی می شود و در عین حال با جامعه از دیدگاه روان شناختی و یا فرد گرایانه رو به رو شد. » (ص ۱۶۸).

کالینیکوس فقط رد می کند و چیزی را اثبات نمی کند. اودر سرتاسر « مارکسیسم و فلسفه » نه تنها چیزی را اثبات نکرده بلکه با در هم ریختن مرزهای واقعی و غیر واقعی ، علم و ضد علم ، ماتریالیسم و ایده آلیسم خواننده را دچار سر در گمی می کند و این حسرت را به دل او می گذارد که اظهار نظر قطعی و مستدل از نویسنده بخواند. اما آن چه مسلم است در میان اغتشاشی که به پا می کند می خواهد یک نتیجه را به خواننده القا نماید: علوم انسانی را نمی توان با معیار های علمی ( فلسفه ی علمی ) سنجید یا به زبان خودش: فرو کاست ! زیرا به باور او انسان دارای « سرشتی ذاتی » است که با چنان معیار های « فرو کاهنده » ای همخوانی ندارد : « یگانگی روش شناختی علوم به تعبیری که مارکس در نظر دارد لازم نمی آورد که مفهوم ها و گزاره هایی که برای توضیح رفتار اجتماعی به کار گرفته می شوند با مفهوم ها و گزاره هایی که علوم فیزیکی را تشکیل می دهند یکسان باشند یا بر گرته ی آن طرح شده باشند …. دیدیم که در سده ی هجدهم چه گونه پیروزی های فیزیک نیوتونی الگویی برای عصر روشن گری فراهم آورد تا چگونگی رفتار انسان را توضیح دهد.» (ص ۱۷۲ )

تمام بحث « مارکسیست» بورژوا در مبحث « فروکاست ناپذیری امر اجتماعی [به تبیین های علمی  ]» در این خلاصه می شود که مسایل اجتماعی (انسانی) دارای آن چنان خصوصیت های غیر مادی ( روحانی ) هستند که نمی توان آن ها را به مسایل مادی ( فیزیکی) آلوده کرد ( فروکاست) . اصطلاح « فرو کاستن» که بارها در این بخش از کتاب به کار رفته و بر آن تاکید شده است تنها به معنای آلوده کردن سرشت روحانی و غیر مادی « انسان عام » با مسایل دنیوی و مادی است. کاری که مارکسیست های ارتدوکس – یعنی ماتریالیست های دیالکتیکی – می کنند. و کالینیکوس مارکس را نیز در این ایده آلیسم « فرو کاست ناپذیر» متا فیزیکی خویش سهیم می کند. او با بررسی چند بر نهاده ی « خویش فرما » با انگشت  نهادن بر دو بر نهاده ی ۴ و ۵ – در خصوص توضیح چگونگی رفتار انسان یا رفتار اجتماعی انسان فردی – « که گاه با طبیعت باوری یکسان انگاشته می شوند » چنین می نویسد: « {بر نهاده ی } ۴ تنها توضیح کامل و رضایت بخش رفتار انسان مبنی بر فرو کاست علوم اجتماعی به علوم فیزیکی است[ که او آن را رد می کند ] ،و: [ برنهاده ی ۵:] رفتار اجتماعی را می بایست به عنوان  جلوه ی پاره ای از منش های ذاتی سرشت بشر توضیح داد[ که او با آن توافق کامل دارد.]» (ص ۱۷۱ ). « فیلسوفی » که نمی خواهد مستقیما خود را درگیر علم و نگرش علمی به مسایل نماید ، و در عین حال می خواهد ایده آلیسم حاکم بر تفکر خود را از دید منتقد پنهان نگه دارد همه جا به جای علم « فیزیک » را به کار برده و پیداست که منظورش از فیزیک دانشی تجربی و تئوریک است که هدف اش شناخت علمی طبیعت و پدیده های طبیعی است.

خواننده ی آگاه به فلسفه و شناخت مارکسی می داند که این فلسفه و شناخت به آن دلیل ایده آلیست نیست که اساس بررسی و تحلیل خود از جهان  ،جامعه و آگاهی را مقولات ذهنی ایستا و ایده های پیشا تجربی حاضر و آماده ی مستقل از واقعیت های به وجود آورنده شان قرار نمی دهد، و به آن دلیل ماتریالیست (علم گرا ) است که آغاز گاه درک و شناخت خود را واقعیت های عینی و قوانین حاکم بر این واقعیت ها که از طریق دانش تجربی و تئوریک به دست آمده و به تایید علم رسیده اند قرار می دهد. چیزی که کالینیکوس و سایر ایده آلیست ها از فهم آن ناتوان اند یا از پذیرش آن شانه خالی می کنند این است که فلسفه هیچ یک از دانش ها به طور جداگاه نیست. بلکه جمع دیالکتیکی و فلسفی همه ی دانش هاست  و نمی توان آن را به یک دانش خاص در یک قلمرو جزیی کاهش داد. اگر چه می توان در هر قلمرو ی که مساله ی شناخت مطرح است یعنی آن جا که قضیه خصلت عام پیدا می کند و جزئیت در کلیت شناور می گردد از متدولوژی شناخت نظام مند آن استفاده نمود. علمی کردن شناخت فلسفی فرو کاستن شناخت نیست. ارتقای شناخت و اعتبار بخشیدن به آن است. بر عکس ، شناختی که بر علم استوار نباشد کم ترین اعتبار و ارزشی ندارد. به عنوان مثال: اگر فیلسوفی از فیزیولوژی مغز – یعنی از کارکرد مغز به مثابه یک اندام تاریخیِ تکامل یافته و کانون کنش های آگاهانه- درک علمی نداشته باشد، ناگزیر هم چون کالینیکوس آن کارکردها را به چیزی که « مادی نیست » و مستقل از مغز و ناظر بر آن به نام « روح»، نسبت می دهد و نقطه ی حرکت و مبدا تمام تحلیل های فلسفی خود از رفتار و شناخت انسان را چونان موجودی اجتماعی و شعورمند، آن «  روح » فرامادی دست نیافتنی – بیرون از حیطه ی شناخت علمی- قرار می دهد، و از این رو نتایجی که از این درک وارونه ( غیر واقعی ) می گیرد نیز وارونه و ایده آلیستی خواهد بود.

چرا فلسفه باید علمی باشد؟

انسان نادان زاده می شود. یعنی هیچ شناختی از جهان ندارد و جهان تماما برای او نا شناخته است. اما او ناگریز است این جهان را بشناسد . زیرا بدون شناخت نمی تواند حتا یک مشکل فردی خود را بر طرف نماید . چه در پیوندش با دیگر انسان ها و چه با طبیعت پیرامون این شناخت است که او را یاری می کند تا خود را با آن ها همساز و همراه نماید . حیوانات هم محیط خود را در حد بر آوردن نیازهای زیستی شان می شناسند. اما فرق انسان و حیوان درآن است که کار و ابزار سازی حدود نیاز ها ، عملکرد  ونگرش انسان را گسترش داده  ودیگر غریزه بر کنش های او حاکم نیست . بلکه شناخت آگاهانه – وسپس علمی – بر کارکردهای هدف مندش غالب است و آن ها را سمت و سو می دهد. به عبارت دیگر تفاوت انسان و حیوان در آن است که شناخت حیوان از محیط خود ، به دلیل فعالیت حیوان تنها در محدوده ی حیاتی جذب و دفع وتولید مثل ، شناختی طبیعی و غریزی و از این رو منفعل ، غیر علمی و غیر تاریخی است، در حالی که شناخت انسان به دلیل گستره ی فعالیت و کاروری شناختی گسترش یابنده ، همه جانبه و فرارونده از حدود و موانع طبیعی و اجتماعی است. در یک کلام تفاوت انسان با حیوان – و برتری انسان بر حیوان – تنها در ابزار ساز بودن انسان نیست ، بلکه و مهم تر از آن در شناخت او و مالا علمی بودن این شناخت است.

فلسفه هم چون عالی ترین شکل شناخت، پرسش و پاسخ انسان است به چیستی جهان و خویشتن فردی و اجتماعی اش . هر پرسشی – حتا ساده ترین پرسش ها – دو پاسخ دارد: یک پاسخ غیر علمی و یک پاسخ علمی. یا یک پاسخ ایده آلیستی (رازورانه) و یک پاسخ ماتریالیستی ( حقیقی) . به طور مثال : برای این پرسش که آب چیست و از کجا و چگونه پیدا شده ؟ دو پاسخ وجود دارد: ۱- آب نعمتی است که از آسمان می آید و برای آن است که جانوران و گیاهان را سیراب نماید….

۲- آب ماده ای است شیمیایی که از ترکیب اکسیژن و هیدروژن موجود در اتمسفر زمین پدید آمده. پیش از آن که موجودی زیست مند بر روی زمین پدید آید و با گذشت میلیون ها سال از پیدایی زمین با ترکیب اکسیژن و هیدروژن آب دریاها پدید آمد…. رابطه ی آب – به مثابه ی جزیی ا زطبیعت- و جانداران- بخش دیگری از طبیعت- رابطه ی «فراتری» و « فروتری» و جدا از هم نیست ، رابطه ای طبیعی، ارگانیک و به هم پیوسته است….. پس آن چه حتا به ساده ترین پاسخ ها  دربرابر ساده ترین پرسش ها ارزش و اعتبار می دهد علمیت پاسخ است و نه هر پاسخی به صرف پاسخ بودن. در مثال بالا به خوبی می توان به رابطه ی تنگاتنگ فلسفه ( شناخت) و علم پی برد و فهمید که در صورت فقدان شناخت علمی انسان با چه مشکلات و دشواری های اجتماعی و طبیعی رو در رو خواهد بود.

ایده آلیست ها – و از جمله «مارکسیست» های غربی- از ما می خواهند به همان پاسخ های ساده انگارانه و غیر علمی رضایت دهیم زیرا در غیر این صورت پا را از گلیم فهم بشر فراتر نهاده ایم : « در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست/ فهم ضعیف رای فضولی چرا کند؟».

تاکید بر فلسفه غیر علمی همانند جدا کردن شکل مار از نوشتن مار است. فهم این که چرا « ملا » های بورژوا از طبقه ی کارگر می خواهند علمی نیاندیشند و به همان شکل مار قناعت کند برای مارکسیست ها دشوار نیست . علم اثبات عملی ماتریالیسم دیالکتیک یعنی اثبات قانون مندی، حرکت و دگرگونی است. و بورژوازی در این سه نفی ( نابودی) خود را می بیند. این است که با دخالت علم فضول در شناخت ماهیت پدیده ها مخالف است. وقتی کالینیکوس در میانه ی بحث خود با مارکسیست ها از آن ها می پرسد : « آیا ذهن ( یک روح) و مغز ( یک شی فیزیکی و مادی ) یکسان اند؟» و با این مقدمه چینی عامیانه و عوام فریبانه این پرسش را مطرح می کند که پس « رفتار انسان را چگونه باید توضیح داد ؟» ( ص ۱۷۳ مارکسیسم و فلسفه ) ، مارکسیست ها بیش از پیش بر علمی بودن شناخت تاکید خواهند کرد. زیرا در پس این گونه پرسش ها آن داستان ، مشهور را می خوانند که شکل مار درست است یا نوشتن مار؟

اندیشه ی علمی ما را از در غلتیدن به دام ایده آلیسم بورژوایی که  هدف اش کور کردن چشم طبقاتی ماست دور نگه می دارد. تشخیص و افشای این دام های نامریی که امروزه به دلیل جا سازی شان در قالب های مارکسیستی نامریی تر هم شده اند، وظیفه ی اساسی مارکسیست ها و روشن فکران طبقه ی کارگر می باشد. « مارکسیسم» غربی  و ایده آلسیم فلسفی آن نمونه ی فریبنده ای از این دام های جور واجور بورژوازی برای شکار اندیشه ی پرولتار یایی و خانگی نمودن این اندیشه ودورنمودن آن از جاذبه ی انقلابی گری ماتریالیسم دیالکتیک است.

مارکس در دومین تز از تزهای یازده گانه اش در باره ی فویر باخ بر مساله شناخت علمی ( شناخت مبتنی بر پراتیک) تاکید می کند: « این پرسش که آیا حقیقت عینی با اندیشه ی انسان خوانایی دارد یا نه ، مساله ای نظری نیست بلکه مساله ای پراتیکی است. در پراتیک است که انسان باید حقیقت را ، و به بیان دیگر واقعیت و توانایی را ، این جهانی بودن اندیشه اش را ثابت کند. مجادله بر سر واقعیت داشتن یا واقعیت  نداشتن اندیشه ی جدا از پراتیک یک بحث صرفا اسکولاستیک است.» رابطه ی حقیقت عینی ، پراتیک و تفکر ( شناخت )، به گفته مارکس رابطه ای عملی یعنی ماتریالیستی و دیالکتیکی است، زیرا وابستگی سه پایه ای که مارکس نام می برد یعنی حقیقت عینی ( جهان مادی ) ، اندیشه ( نظریه) و پراتیک ( عمل ) به یکدیگر نوعی از وابستگی است که در آن ۱- تقدم با حقیقت عینی ( جهان مادی و قوانین آن ) است ۲- اندیشه بازتاب این حقیقت است و ۳- اندیشه محصول ( فر آورد) پراتیک ( عمل اجتماعی کارورانه ی) انسان می باشد و اندیشه ( شناخت) هنگامی با عینیت همخوانی دارد که در پراتیک مجدد یعنی بازگشت آن به عمل درستی آن تایید و اثبات گردد. پس رابطه ی این سه پایه ی اصلی شناخت فلسفی رابطه ای دیالکتیکی ( متقابل و هم کنش) و قانون مند است .

اما ببینیم « مارکسیسم» غربی چه برداشتی از این گزاره دارد:  ایده آلیسم متا فیزیکی «مارکسیسم» غربی هیچ رابطه ای میان پراتیک علمی وشناخت از یک سو ، و محک خوردن شناخت با پراتیک علمی یعنی پیوند دیالکتیکی میان ابژه ی فعل پذیر و سوژه ی فعال مشاهده نمی کند . کالینیکوس با نقل همین تز در «مارکسیسم و فلسفه » نتیجه ی وارونه ای از آن میگیرد. او به شیوه ی همیشگی خود با چند نقل قول از چند لیلیپوتی که به زحمت قادرند ابعاد بزرگی مارکس و فلسفه ی علمی او را درک کنند و با فرو کاستن شناخت فلسفی مارکس به صرفا « نظریه ای در باب سرمایه داری » نتیجه میگیرد که « تعارضی میان پراگماتیسم بر نهاده هایی در باره ی فویر باخ و رئالیسم کتاب سرمایه درمیان نخواهد بود.» ( برای درک پرت بودن کالینیکوس از فهم فلسفه ی علمی مارکس رجوع کنید به بخش « ماتریالیسم و رئالیسم» ص ۲۱۱-۱۹۱ مارکسیسم و فلسفه). اساس بحث های کالینیکوس د راین بخش از کتاب و به طور کلی در « مارکسیسم فلسفه » نظر گاه های « فیلسوفان » تحلیلی به ویژه « فیلسوفان » انگلیسی است. کالینیکوس تلاش می کند دیدگاه های ایده آلیستی این متفکران را با تئوری های مارکس در یک تراز قرار دهد و نتیجه بگیرد که مارکس فیلسوفی تحلیلی ، پراگماتیست ( رئالیست ) و پوزی تیویست بوده است.

مارکس در ایدئولوژی آلمانی نوشت: « یک زمانی شخص نترسی بر این باور بود که آدمها به این دلیل در آب غرق می شوند که دارای ایده ی جاذبه هستند. و اگر این ایده را با اعلام این که  ایده ای خرافی و مذهبی است از سر خود بیرون کنند، از غرق شدن در آب کاملا مصون خواهند شد. او {= ایده آلیست } تمام زندگی خود را در مبارزه با این توهم سپری نمود….».

این بیان حال همه ی ایده آلیست ها و از جمله «مارکسیست » های غربی هم هست. آنها علم را از فلسفه ی شناخت بیرون می کنند تا توهم را جایگزین آن سازند. زیرا نفع بورژوازی در توهم پراکنی است.

اگر کالینیکوس با سفسطه و تحریف در کتابی با برگردان اکبر معصوم بیگی از مارکس ماتریالیست دیالکتیکی مارکسی می سازد ایده آلیست متا فیزیکی، لوچیوکولتی با همان شیوه در مقدمه ای بر « دست نوشته ها ی اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ » با برگردان حسن مرتضوی از مارکس انقلابی چنان محافظه کاری می سازد که  « نئو کان » های امروزی باید محافظه کاری و ضد انقلابی گری را از او بیاموزند.

مارکس کولتی – مرتضوی در فلسفه ایده آلیست و در سیاست محافظه کار است ، بر خلاف انگلس و پیروان اش – که خود را به غلط (!) مارکسیست می نامند ، و در سیاست انقلابی و در فلسفه ماتریالیست دیالکتیکی اند. از این دیدگاه تفاوت اندیشه ی مارکس و انگلس به حدی است که « اندیشمندِ فرهیخته ای چون ماکس آدلر که هم طرفدار کانت بود و هم مارکسیست {؟!} در سال ۱۹۲۰ { با دل سوزی به حال مارکس } نوشت که اثر انگلس دقیقا آن نظریه ی فلسفی عامی را در بر دارد که فقدان آن نزد مارکس مایه ی تاسف است.» ( دست نوشته های اقتصادی و فلسفی – ترجمه ی حسن مرتضوی. مقدمه ی کولتی ص ۱۷٫) آن نظریه ی فلسفی عامی که فقدان آن نزد مارکس مایه ی تاسف « اندیشمند فرهیخته ای » چون ماکس آدلر شده همان ماتریالیسم دیالکتیک است . کولتی که مانند همه ی هم فکران اش نمی تواند جز با تحریف واقعیت مطلبی را اثبات یا مطرح نماید مدعی شده که مارکس تمام عمرش را وقف چهار جلد سرمایه کرد و از این رو فرصت نیافت به ماتریالیسم دیالکتیک بپردازد (ص ۱۷ دست نوشته ها). در حالی که تنها نامه های مارکس به انگلس و دیگران که جزء بهترین کارهای تئوریک و فلسفی مارکس هستند حجم و محتوایی اگر نه بیش تر و پخته تر که در حد سرمایه دارند. دیگر آثار فکری – تئوریک مارکس که یا به طور مشترک با انگلس نوشته شده اند و ایده ی اصلی از آن مارکس بوده و یا خود مارکس به تنهایی نوشته و سر به ده ها جلد می زنند  واز سوی منتقد تحریف گر نادیده گرفته شده اند، نشان دهنده کتمان حقیقت از جانب کولتی و مترجمی است که بدون توضیح واضحات دروغ پردازی های او را همراه با دست نوشته های مارکس به خورد خواننده می دهد.

بورژوازی و اندیشه وران اش مدام چهره ی خود را در رویا رویی با اندیشه های مارکس و مارکسیست ها متناسب با رویدادهای با اهمیت و تعیین کننده ی اجتماعی و سیاسی تغییر می دهند. در دهه های آغازین سده ی بیستم تا دهه ۱۹۷۰ که دوران بر آمدهای انقلابی و همراهی تئوری مارکسیستی با جنبش انقلابی طبقه ی کارگر است، با چهره ی مارکسیستی ظاهر می شوند که خواهان مشارکت و سهم بری بخشی – یا بخش هایی – از بورژوازی در « شرکت سهامی » انقلاب و حاکمیت است. از دهه ی ۱۹۹۰ و با بر افتادن ماسک « سوسیالیسم » از رخسار سرمایه داری دولتی شکل و محتوای پلمیک « مارکسیسم » بورژوایی با اندیشمندان مارکسیست نیز تغییر می کند و حالت تهاجمی نیز می گیرد. اگر در شرایط انقلابی این نوع « مارکسیسم» اصول ماتریالیستی دیالکتیکی را به طور علنی به چالش نمی گرفت، این بار دیگر لزومی به پنهان نمودن باور های ایده آلیستی متا فیزیکی هم نمی بیند. و مارکس را هم د رباورهای واپس گرای خود سهیم می کند.

در هر دو موقعیت – یعنی هم در موقعیتِ انقلابی و هم در موقعیتی  که طبقه ی کارگر به دلیل سر در گمی و گیجی ناشی از افشای ماهیت واقعی بلوک مشهور به سوسیالیسم در بلا تکلیفی تاریخی و عملی به سر می برد، ماهیت بورژوایی پلمیک کنندگان و نقد کنندگان مارکس یکی است: هر دو دشمنان مارکس و مارکسیسم اند.

مارکسیست ها اندیشه ی مارکس را « خشت اول » و راه گشای متدولوژی شناخت می دانند و نه وحی منزل که هیچ حرفی روی آن نمی توان آورد. هیچ ایده و تئوری یی حرف آخر نیست و تا انسان و پراتیک کاونده ی انسان هست ایده و تئوری  راه نما هم پدید می آید. این دو همزاد ( پراتیک- تئوری، تئوری- پراتیک ) از هم جدایی ناپذیرند و دوش به دوش انسان تولید گر تکامل می یابند. منتها – واین مهم است : – ایده و تئوری داریم تا ایده و تئوری. آن ایده و نظری که هیچ گونه همخوانی و تناسبی با عینیت جهان و محتوای عینی این جهان ندارد ، و بلکه به آن بی اعتنا هم هست، از همان ابتدا مرده و بدون ارزش کار بردی ارایه شده است. و تنها به قصد منصرف کردن کسانی که در اندیشه شناخت و تغییر مناسبات انسانها هستند ارایه می شود. ایده آلیسم به طور عام و ایده آلیسم متافیزیکی به طور خاص چنین نقش ترمز کننده ای در جامعه دارد. زیرا ایده آلیسم به مثابه بازتاب رابطه ی کارفرما و زیر دست د رجامعه ی زیر حاکمیت سرمایه علت حرکت و دگرگونی را نه د رخود پدیده بلکه در خارج از ان ، در ماورای تاریخ و طبیعت جست و جو می کند و از این رو نقش و اهمیتی برای کنش انسان کنشگر قایل نمی باشد. انکار دیالکتیک ماتریالیستی و فلسفه ی علمی از سوی « مارکسیست » های ایده آلیست موسوم به « مارکسیست » های غربی از همین زاویه ی دید و به قصد فریب پرولتاریا و کشاندن وی به وادی بی عملی صورت می گیرد.

پایان.



comment closed

 
کپی رایت © 2009 مجله هفته. تمام حقوق محفوظ است برای
طراحی از تمیونکه. با پشتیبانی فارسیوردپرس.
Copy Protected by Chetan's WP-CopyProtect.

Featuring Recent Posts Wordpress Widget development by YD