وبلاگ پروسه
وقتی برای اولین بار از دل ویرانههای فئودالیسم به وسیلهی انقلاب اجتماعی بورژوا-دموکراتیک ۱۷۸۹ میلادی (همانکه انقلابِ کبیر فرانسه می خوانند)، بورژوازی به عنوان یک طبقهی نوظهور قدرت را به دست گرفت، در کشاکش آن بحرانها و هرج و مرجهای اجتماعی، بورژوازیِ نوخاسته و تازه به قدرت رسیده با دشمنان بسیاری روبرو بود، که سعی در براندازی آن داشتند و برای خلع ید آن مبارزه میکردند. از میان نیروهای مخالف بورژوازی، یکی پرولتاریای پاریس- یا به طورِ عام جنبش طبقهی کارگرِ فرانسه بود- که حتا در اولین ضربِ شست خود به بورژوازی، توانست در سال ۱۷۹۳ میلادی سلطهی جناحِ چپ تودهایِ خود را بر آن تحمیل کند. به طوری که انقلاب را از مرزهای بورژواییاش فراتر ببرد. اما نیروهای عمدهی دیگری که مخالف بورژوازیِ تازه به قدرت رسیده بودند، اشراف و فئودالهای خلع ید شده توسط بورژوازی و طبقهی کارگر فرانسه بودند که خواستار بازگشت قدرت به قبل از ۱۷۸۹ بودند. زیر فشار این رویدادها بود که بورژوازی، توانست ابتدا به یاری پرولتاریا، قدرت را به دست بگیرد. اما همین که قدرت را به دست گرفت، شریک مبارزاتیاش را از قدرت کنار گذاشت و از آن پس در او به چشم رقیبی متخاصم و پیکارجوی نگریست، و در آن وضعیتِ بیثبات و هرج و مرج که هنوز دورهی تثبیت آن فرا نرسیده بود، بورژوازی که خواهان حفظ وضعیت موجود بود در کنار ابزارهای قهر به دنبال ابزارهای جدیدی از اعمال سلطه میگشت و اینگونه بود که جامعه شناسی از دل آن تحولات زاده شد. جامعه شناسی علمی بورژوایی بود، و اساسن خاستگاه این علم، همانند سایر علوم، بورژوازیِ تازه نفس بود. جامعه شناسیِ بورژوایی در واقع علم تسلط یک طبقه بر دیگر طبقات بود که بعدها با قرائتی جامعه شناختی از آراء کارل مارکس نوع جدیدی از علم جامعه شناسی پا گرفت که اساسن به نقد نظام سلطه و جامعه شناسی بورژوایی میپرداخت؛ و به جامعه شناسی انتقادی معروف شد و بعدها در آمریکا متفکرانی چون سی رایت میلز با نقد وضعیت سرمایه داری آمریکا زمینهای فراهم آوردند، تا بستری باشد برای رشد و نمو جامعه شناسی انتقادی ِ مارکسیستی و مکتب فرانکفورت در واقع ادامهی این موضع نظریست.
محافظه کاریِ بر اریکهی قدرت نشسته، همیشه از ابزاری نظری برای اقناع دیگران جهت تثبیت وضعیت موجود سود جسته است؛ اصولن محافظه کاری بدون نظریه اجتماعی نمیتواند به سلطهی خودش بر وضعیت موجود قوام ببخشد، همچنان که مخالفان وضعیت موجود برای تغییر و انقلابِ اجتماعی نیاز به نظریهی تغییر یا انقلابی دارند و این تضادهای عمیق طبقاتی و اجتماعی در جوامع و در کشورهایی که منظومهای از انقلابهای اجتماعی را تجربه کردهاند میتواند مؤید این نظریه باشد.
شاید بتوان گفت که بین اِعمال سلطهی قدرتهای سیاسی محافظه کار بر جهان و اقبال عمومی به نظریهی اجتماعی، که توجیه کنندهی وضعیت موجود است یک رابطه دوسویه وجود دارد؛ و این نشان دهندهی نقشِ قدرت در گزینش و اِعمال نظریه است. به عنوان مثال میتوان به اشاعهی سریع نظریاتی که برای تثبیت وضعیت موجود ادعای پایان تاریخ یا کلانروایتها و… را دارند تا جلوی هر نوع صورتبندیِ نوین و مترقی اجتماعی بگیرند؛ یا طرد آرای مارکس از محافل آکادمیک برای سالها، و تسلط مهمترین نظریه جامعه شناسی محافظه کار، یعنی نظریهی کارکردگراییِ ساختاری پارسونز در سطح محافل آکادمیک دنیا در دهههای ۱۹۵۰ تا۱۹۷۰ میلادی که مصادف با اوج هژمونیک قدرت ایالات متحده در سطح جهان بوده است، میتواند مؤید این نظریه باشد. پس فهمِ نظریِ محافظه کاری و پیوند این فهم با کلیت جامعه، میتواند در حکم تاباندن پرتویی باشد بر زوایای پنهانِ هستی اجتماع؛ اما برای درک کلیت غرب بهتر است حیات این شیوهی تولیدی تاریخمند را در دو قرن متمایز نوزدهم و بیستم مورد بررسی قرار دهیم. برای شناخت بهتر تفکر محافظه کاری بهتر است دوباره به نقطه شروع برگردیم .
تفکر محافظهکاری در فرانسه را باید به دو نحله تقسیم کرد: یک نحله که با روشنگری از اساس سر ستیز داشت و خواستار بازگشت به عقب و نظم دوران کلیسا بود و از هرجومرج اجتماعی و روزگار پرآشوب دوران انقلاب دل خوشی نداشت؛ این همان جریان سنت گرایی (traditional) محافظه کاری است که پیوندهای عمیق و خاصی با کلیسا، اشراف و فئودالها داشت و شاید بتوان گفت سرچشمهی اولیهی گرایشی از رومانتیسم اروپایی را باید در این نحله پیدا کرد؛ اما نحلهی دیگری از تفکر محافظه کاری را باید به بورژوازی و اعوان فکری آن نسبت داد، که منافع خود را در تثبیت وضعیت موجود میجست و به نوعی از شعارهای روشنگری الهام گرفته و در صدد تحقق و عینیت بخشیدن به شعارهای روشنگری و تثبیت وضعیت موجود بود.
تمدن قرن نوزدهم اروپا ادامهی منطقی سرمایه داری صنعتی بود که از لحاظ ساختار به لیبرالیسم اولیه یا کلاسیک تعلق داشت و همچنان در مسیر مبارزه با سنتهای جانسخت و فراهم نمودن زمینههای شکوفاییِ انقلابات علمی وفرهنگی پیشرو بود. سرمایهداریِ قرن نوزدهم ازدل آشوبها و هرج و مرج های قرن هیجدهم به سلامت بیرون آمده بود و بورژوازی توانسته بود سلطهی طبقاتیاش را تثبیت نماید. اما آبشخور نظریِ اقتصادِ سرمایه در قرن نوزدهم هنوز نظریات اسمیت و ریکاردو بود و این دستِ نامرئی اسمیت بود که بازار سرمایه را می چرخاند و دراین میان اروپا درتب و تاب انقلابهای علمی، فرهنگی و صنعتی میسوخت و در این میان پوزیتویسم به عنوان شالودهیی پایهای برای شیوهی تولید سرمایهداری، در حال پر و بال دادن به خود در همهی زمینه های علمی وفرهنگی بود؛ چرا که اساسن پوزیتیویسم، با سرمایه داری زاده شد و تا به امروز به استحکام نظم لیبرالیستی سرمایه کمک رسانده است و ازاین منظر شاید بتوان گفت که بحران پوزیتیوسم، بحران سرمایه داری ومحافظه کاران خواهد بود .
کشورهای اروپایی بخش اعظم ربع مسکون را با نیروی نظامی خود فتح کرده بودند و نیاز به مواد اولیه و ایجاد بازار برای فروش کالا ها، زمینه ای برای توسعهطلبیِ کشورهای مرکز سرمایهی آن موقع شد. اروپا حامل فرهنگ عصر جدید بود، مدرنیته عینیت یافتگی شعارهای روشنگری بود اما به تعبیر دیوید لایون : در زهدان مدرنیته سرمایه داری نطفه بست و رشد یافت و تمام امکانات رهاییبخشِ مدرنیته را به نفع خویش مصادره کرد تا سرمایه دارى با استثمار و به بردهگی کشاندن انسان به سیستمی واجد حیات و ارگانیک تبدیل شده و فارغ از ارادهی انسان مدرنی که می خواست رها، آزاد و برابر باشد، فرمانروایی کند؛ و این اوج حضیض انسان در تاریخی بود که به تعبیر مارکس، سراسر شرح از خودبیگانهگیِ این انسان است.
اروپای متمدن روز به روز مرفهتر میشد، گویی دست نامرئی اسمیت، برای جهان اروپا جادو می کرد؛ اما توسعهطلبیِ این اقتصاد کمکم داشت آن را به سمت جنگهای جهانی در قرن بیستم میکشاند.
سرمایه داریِ قرن بیستم در مقایسه با سرمایهداریِ قرن نوزدهم بسیار متفاوت از آب درآمد؛ لیبرالیسمِ سیاسی و اقتصادی همیشه پشتوانهای نظری برای سرمایهداری بوده است و ازاین منظر افروخته شدنِ آتش دو جنگ در دامان لیبرالیسمِ سیاسیِ قرن بیستم نشانهی شکست فضاحتبارِ لیبرالیسمِ سیاسی درقرن بیستم است. سرمایهداریِ قرن نوزدهم که مبتنی بر لیبرالیسمِ اقتصادی بود، شالودهی تفکراتاَش دست نامرئیِ بازار و اقتصاد خود تنظیمگرِ اسمیت بود که به نظر اسمیت واجد عقلانیتی فطری بود که می توانست به خیری عمومی تبدیل شود. اما مطمئنن جنگهای جهانیِ قرن بیستم، آن خیر عمومی نبود که اسمیت از آن صحبت می کرد؛اگر چه در قیاس با جنگها ی جهانی اول و دوم در قرن بیستم ما در قرن نوزدهم شاهد چنان جنگهایی به آن وسعت نبوده ایم،اما باید گفت که نیمهی دوم این قرن آغاز توسعهطلبیِ کشورهای مرکز سرمایه برای تسخیرمستعمرات بود که این خود آغازی بود برای تقسیم تمامیِ جهان؛ تقسیمی که برای اولین در تاریخ بشر به واسطهی خویِ امپریالیستیِ سرمایه داری شکل می گرفت. این تقسیم ازاین منظر مهم است که به تعبیر لنین تا پایان جنگ جهانی اول برای اولین بار تمامی جهان(تمامی نقاط کرهی خاک!!) تقسیم شد، وبعد از این باید فقط تجدید تقسیم می شد و این تجدید تقسیم تا به امروز به دو صورت حقیقی و مجازی ادامه داشته است. لنین شروع توسعهطلبیهایِ دُوَلِ استعماری را دههی ۱۸۸۰ میداند که سیاستِ استعماری به رکن اصلی سیاستهای رهبران بورژوازی تبدیل شد. لنین سرچشمهی تغییر فاز سرمایهداری از سرمایهداری رقابتیـ که مشخصهی آن صدور کالا بود ـ به سرمایهداری انحصاری ـ که مشخصهی آن صدورسرمایه است ـ را در این دهه می جوید و صد البته تکامل این تغییر فاز را، بحران سال ۱۹۰۰ میداند که به تعبیر لنین، پروسهی تمرکز را هم در صنایع و هم در امور بانکی به میزان بسیار زیادی تسریع میکند. جوش خوردن بانکها با صنعت،( این اصطلاح را لنین از بوخارین به عاریت می گیرد) به سیادت کامل سرمایهداریِ مالی در اوایل قرن بیستم میانجامد که حاصل آن تمرکز در تولید و زایش انحصارها از دل این تمرکز بود و چهرهی جدیدی به سرمایهداری قرن بیستم بخشید. هر چند فرماسیون سرمایهداری در قرن بیستم تغییر و تبدیلهای بسیاری را از سر گذراند تا در نهایت به بهانهی ضعف و سرانجام فروپاشی رقیباش قصد دارد به سرچشمههای اولیهی لیبرالیسمِ کلاسیک در پروژهای جهانی تحت نام نئولیبرالیسم برگردد؛ اما این رجعت، رجعتی دروغین بوده و به بحرانهای رو به تزایدش بیشتر دامن خواهد زد و به صورتی عریانتر ستمگریاَش را نشان خواهد داد و اینگونه است که باید نئوکنسرواتیسم را در ریشههای مادیِ هر دَم دگرگون شوندهاَش جست، چرا که سرمایهداری به تعبیر مارکس، انقلابیترین شیوهی تولید است و حیات این فرماسیون برای کشف افقهای سودِ بیشتر، به انقلاب هر روزینه در ابزارهای تولیدش بستهگی دارد چرا که رکود ناقوس مرگ سرمایهداری را به صدا در خواهد آورد. از نظر لنین انتقال فاز در سرمایهداری به صورت تاریخی به تشدید مبارزه بر سر تقسیم جهان درارتباط است و از این منظر جنگ خود ابزاری برای تسخیر بازار و کالایی شدنِ آن جاهایی از جهان است که هنوز به طور کامل در مناسبات سرمایهداری وارد نشده اند.
دست نامرئی اسمیت جهانِ اروپا را به سمت یک وضعیت مرفهتر و متمدنانهتر پیش میبرد و نظریهپردازان اجتماعی از برچیده شدن بساط جنگ از تاریخِ بشر سخن میگفتند بیآنکه بدانند طمع برای کسب سودِ بیشتر همیشه به نزاع و جنگ میانجامد خاصه آنکه جنگ و نزاع جوهرهی سرمایهداری است. تازه کابوس جنگهایی خونین در قرن بیستم در کمین انسان بود که تنها یک جنگ آن از لحاظِ تلفات از مجموع تمام جنگهای تاریخ بشر خونینتر بود. آری! پس از جنگ اول جهانی، لِوِیاتان جنگ در رکود بزرگ قرن بیستم با صلیبی شکسته بر شانه به انتظار همه نشسته بود و این گونه بود که ناقوس جنگ نیمی از قرن بیستم را فراگرفت تا بشر به سختی کابوس قرن بیستم را از سر بگذراند. آری چهل سال مصیبت و نکبت نصیب اروپا شد! و بیش از ۵۰ میلیون کشته و ویرانیِ بسیار حاصل این جنگها بود. اروپا در یک نقطهی عطف تاریخی به سمت بربریت میرفت و خواب خوشِ پیشرفت به کابوسی بیپایان تبدیل شد.
تولد فاشیسم
رکود دههی۱۹۳۰ نیروهای سیاسی محافظهکار را چنان دچار تزلزل کرده بود که از بقای سیاسی خود ناامید بودند به ویژه آنکه انقلاب اکتبر۱۹۱۷ روسیه بدیل تازهای در مقابل اقتصاد سرمایه قرار میداد و این بدیل درست در هنگامهی بحران اقتصادی ۱۹۳۰ خود را به تمامی نشان داد. اما به تعبیرهابسبام این بدیل هنوز آن اَبَرقدرتی نشده بود که بر بیش از یک ششم دنیا سیطره داشت و جنگِ جهانیِ دوم این موقعیت را به اتحاد جماهیر شوروی بخشید چرا که ارتش سرخ و جبههی مقاومتِ جهانیِ چپ که ارتش یکصد هزار نفریِ ژنرال تیتو جزئی از این جبههی جهانی بود نقشی تعیین کننده در مقاومت علیه فاشیسم و پیروزی بر آن داشت.
آنچه سوسیالیسم واقعن موجودِ اتحاد شوروی را به عنوان بدیل اقتصادی سرمایهداری نشان داد؛ به تعبیر هابسبام همان مصون بودن این اقتصاد از بحران و رکود میان دوجنگ بود.علاوه بر این، اقتصاد برنامهمندِ شوروی رشدی خیره کننده داشت و مردم در اتحاد شوروی در میانهی رکود بزرگ، نسبت به مردمی که دراتمسفر سرمایهداری میزیستند از رفاه و امکانات بهتر و برابری برخوردار بودند. مردم دراتحاد جماهیر شوروی مشکل کار یا خوراک و یا مسکن نداشتند. اگر اقتصاد لیبرالیستی با فلسفهی دست نامرئی اسمیت و خود-تنظیمگریِ بازار به همراه چپاول ثروتهای ملل دیگر به آنها یک زندهگی جادویی بخشیده بود و بعدها به لطف انحصار،از بیشترِ امتیازات زندهگی برخوردار شده بودند با باطل السِحر شدنِ این جادو به واسطهی انحصار و گرفتارشدن در رکودی سنگین، اکنون در آستانهی نیستیِ سیاسی و اجتماعی خود بودند و باید برای بقای خود به فاشیسم خوشآمد میگفتند. اکنون برای خلاصی از بحرانِ رکود بزرگ، راستِ درمانده باید دوش به دوشِ شیطان در جهنم قدم می زد! و خلاصی از این رکود و شروع دورهی جدیدی از انباشت، در ایدهی اشتغالِ کاملی نهفته بود که از طریق جنگ میسر میشد. و تنها در همپیمانی با شر بود که راستِ درمانده! میتوانست سنگرهای سوسیالیسمِ فراز آمده را در هم بشکند! فاشیسم در واقع گرایشی از راستِ افراطی است که به قول هابسبام: واکنش منفی جناح راست پس از جنگ جهانی اول بود که به پیروزیهای قاطع دست یافت.«فاشیسم دگرگونیِ آمرانهی محیط کار را با از بین بردنِ اتحادیههای کارگری و ایجاد انضباطی خشک در محیط کار به انجام رساند.»(عصر نهایت هاــ هابسبام) فاشیسم در زهدان رکود بزرگ نطفه میبندد و در دامن آن بزرگ و پرورده شده و به جنبشی تبدیل میشود که زنگ خطر را برای دموکراسی به صدا در می آورد. اما رکود مولودهای دیگری هم داشت: سوسیال دموکراسی، بَرکردنِ عبایی خوشدوخت و مناسبِ آب وهوایِ اجتماعیِ آن موقعِ کشورهای حوزهی اسکاندیناوی بود که تا به امروزـ با وجود شکست دولتهای رفاه در اروپاـ هنوز بر تن این کشورها چشم نمایی میکند.
سیاستمدارانِ محافظهکار که شبحِ سرگردانِ کمونیسم را بر سَر تا سَرِ اروپا احساس میکردند و میدیدند که بیکاری و رکودِ اقتصادی جامعه را به مرز انفجار وخلعِ ید شدن آنها از منافع اقتصادی و سیاسیشان میکشاند، خود سخنگوی اقتصاد برنامهمند و ارشادی شدند و برایِ مهار بحران اجتماعی تن به اصلاح اجتماعی دادند و با شعار دولتِ رفاه سعی در حفظ موقعیت اجتماعی وسیاسی خود و حل بحرانهای رو به تزاید جامعه داشتند.
فاشیسم درآلمان و ایتالیا با دگرگونیِ آمرانهی محیط کار،صنایع نظامی را فعال کرد و از این منظر فاشیسم به اشتغال کامل هم در اردوگاه خود و هم در اردوگاه مقابل کمک کرد و باعث شد که سرمایهداری دوباره بر ارابهیی جنگی شیفت شود و اقتصاد سرمایهداری را به سمت اقتصادی میلیتاریزه ببرد که البته دوران جنگ سرد خود به تشدید ابتلای ساختاری سرمایهداری به نظامیگری کمک کرد. جهان بعد از جنگ جهانی دوم تصویر شکست خوردهی آرمانها و آرزوهای انسان بود.اکنون باید این جهان بین فاتحان تقسیم میشد.
اکنون اشتغال کامل دوران جنگ به سرآمده بود،و باید برای از بین بردن بیکاریِ ناشی از خاتمهی جنگ باید تدبیری اندیشیده میشد و “برای برونرفت از این بحران، طرفداران کینز در اروپا وآمریکا، مبارزه با بیکاری را هم دارای فواید سیاسی و هم فواید اقتصادی می دانستند؛ فواید سیاسیِ آن مهار جنبش کارگری دراروپا وآمریکا بود و از نظر اقتصادی، دخالت دولت در اقتصاد برای اشتغال کامل همان تقاضایی است که درآمد کارگرانِ شاغل به وجود می آورد و بیشترین تاثیر را بر رکود اقتصادی داشت”(همان منبع ص۵۴)
در واقع نسخهی کینزیِ اقتصاد در این ایده بود که ” دخالت دولت شرط ثبات سرمایهداری است و این شرط دراشتغال کامل نهفته بود” .کینزگراییِ اقتصادی دورههای طولانیِ رفاه و پیشرفت را برای محافظهکاران به ارمغان آورده بود. رونقِ اقتصادی دههی۱۹۵۰ تا ۱۹۶۰میلادی رونقی بزرگ و عمده بود. نقطهی چرخش به سمت لیبرالیسمِ نو در اقتصاد غرب را باید در میانهی دههی هشتاد میلادی جُست که با به قدرت رسیدن خانم مارگارت تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا و چرخش چین به سمت بورژوازی، اقتصاد سرمایهداری وارد مسیر تازهیی برای کشف افقهایِ سودِ بیشتر شد. چرخش به لیبرالیسمِ اولیه، بازار آزاد و تقدیس بیش از حد مالکیت خصوصی، آغازگاه لیبرالیسمِ نو بود .
تحلیل هستیشناختیِ سرمایهداریِ قرن بیستم به عنوان یک پدیده که واجد روحی است که به نحوی دیالکتیکی خود را به ظهور میرساند و توجه به ظهور و افولِ بدیل تازهاش که ازدل رکود بزرگ خود را به تمامی به رخ کشید؛ می تواند ما را به درک تغییرات پدیده در فرم و سرانجامهایِ آن کمک کند. از اینرو فراز آمدنِ سوسیالیسم در شکلی از سرمایهداریِ بوروکراتیک و افول و فروپاشیِ آن در طیِ آن سالها، شرط وقوع تغییرات سرمایهداری بوده است چه آنزمان که راستِ درمانده خود سخنگویِ اقتصادِ برنامهمند و ارشادی شد و چه در زمانهیی که راستِ مسلط و فاتح کبکبهی سیادت خود را در نبودِ آلترناتیوی جدی به رخ می کشد و دراین میان کنسرواتیسمِ پراگماتیستی، سازَش را متناسب با هیمنه یا ضعف اردوی آلترناتیوِ به تظاهر درآمده کوک می کند.
بیشک زمانهی ما زمانهی فطرتِ اردوگاه جنبشِ کمونیستی است، چپ در وضعیت فعلی دچار بحران هم در تئوری و هم درعمل است اما باید امیدوار بود چرا که هر وضعیت بحرانی آبستن فرصتهاست و فرصتها از دلِ بحرانها سر برمی آورند.

متن فرمان خمینی و دستور قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷
تقلب توانگر کند مرد را! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند ) بخش ۴
انگارهای بر آرای فردریش فونهایک؛ برجستهترین نمایندهی
خاکسپاری بالزاک
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
چند نکته پیرامون طرح هدفمند سازی یارانه ها
فرا فکنی
حزب ابزار برافروختن اخگر به شعله
تغییر نام ماموریت ایالات متحده آمریکا در عراق: “مشاورین” و
اقتصاد «بحران زده» ایران و بحران در صنعت نساجی
اتحاد زنان آزادیخواه: درد زنان افغانستان درد مشترک همه زنان ستمدیده
مسئله اساسی فلسفه
تقلب توانگر کند مرد را ! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند) بخش ۳
گزارشی از شرکت فنی مهندسی طرح و بازرسی در پالایشگاه فاز ۲ اراک
فقر و تهیدستی زنان و کودکان در جهان و ایران
دو راه
جنبش های مانی و مزدک: ریشهها، اندیشهها و پیامدها
سوسیالیسم مال کجاست؟ – مقایسهٔ مزدک ایرانی و اسپارتاکوس رومی،
گزارشی از شرکت شهاب خودرو تجربهی یک اعتصاب و چگونگیِ متلاشی شدن
کارل پوپر – آگاهی کاذب
سیری در زندگی و آراء ارنست بلوخ
تقلب توانگر کند مرد را ! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند) بخش دوم
سیر و سرگذشت رویزیونیسم – ادوارد برنشتاین
پیش درآمدی براقتصاد سیاسی توسعه نایافتگی
کارل مارکس در آتش!
این «ما» کجا ایستاده است؟!
تقلب توانگر کند مرد را! – آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند. بخش
اعیان و امپراطوری نوپا
به مناسبت هفتادهین سالروز به قتل رساندن تروتسکی – سه نامه آخر
نقش دولت در توسعه اقتصادی
معرفی کتابِ «دور از کارخانه» (نمایشنامهی کارگری) – پژمان رحیمی
وضعیت کارمندان و کارگران وزارت نفت و شرکتهای تابعه در نُه سال گذشته
هنرمندی که نگاهی کاملا انتقادی به شرایط اجتماعی داشت
دیالکتیک توسعه نایافتگی
موانع فرهنگی توسعه اقتصادی درایران
فریبی بنام سرمایه داری اخلاقی
جان سختی نئولیبرالیسم و ریاضت اقتصادی کارگران
جنبش زحمتکشان فلسطین برای استقلال
مژده شوم: « سندیکاهای کارگری می آیند! »
منتخب آثار لنین دربارۀ – اتحادیه های کارگری – ( قسمت اول )
بحران اقتصادی و مبارزه طبقاتی
عرفان ـ فرمی از ایراسیونالیسم (خرد ستیزی)
آمریکای لاتین نشان داد که سوسیالیسم آینده دارد
پیر بوردیو
افسانه ی سنگ تراش
خلیج مکزیک – چطور بی پی قانون را به بازی گرفته است
عروج آنتی لنینیسم در پرتو سبز
میراث خواران شاملو و سیاست سترونسازی سیاسی
ترادیسیونالیسم (سنتگرائی)
تحریک مضحک
گزارشی از وضعیت زنان کارگر
کشتار مردم افغانستان، هم تاکتیک، هم استراتژی
رام الله ، فلسطین نیست!
کاسترو از اوباما خواست به ایران حمله نکند
برگردان کتاب «ارگانهای بدون جسم» از ژیژک (بخش یک) داریوش برادری
ترجمه کتاب « اندامهای بدون جسم» اثر ژیژک. (بخش دوم) داریوش برادری
از کمونیستها و نژاد پرستان ـ سر در گمی در سایت PI-News و یا مینا احدی و
به شاهزاده رضا پهلوی رحم کنید
پیش زمینه های مشروطه خواهی و ناکامی های آن
نگاهی به زمینه های اقتصادی انقلاب مشروطیت[۱] احمد سیف
ایران در محاصره

comment closed