آخرین اخبار

پاسخ به مقاله روزالوکزامبورگ در باره کتاب”یک گام به پیش، دو گام به پس”

leluنوشته:لنین

برگردان انگلیسی توسط Fineberg Abraham که از جلد هفتم مجموعه آثار لنین چاپ مسکو در آرشیو اینترنتی "Internet Archive" Marxistsگرفته شده است، مأخذ این برگردان فارسی است. این مطلب در نیمه دوم سپتامبر١٩٠٤ در پاسخ به مقاله روزا‍لوکزامبورگ به نام« مسائل تشکیلاتی در جنبش سوسیال دموکراسی روسیه» نوشته شد، و برای کائوتسکی به منظور انتشار در نشریه سوسیال دموکراتیک آلمانی Neue Zeith ارسال شد، اما توسط کائوتسکی چاپ نشد.

مقاله رفیق روزا لوکزامبورگ در شماره ۴٢ Neue Zeit نقدی بر کتاب من به زبان روسی در باره بحران در حزب ما[١] است. ضمن تشکر از رفقای آلمانی برای توجه‍اشان به مطبوعات حزب ما و کوشش‍اشان برای آشنا کردن سوسیال‍دموکرات‍های آلمان با آن‍ها، باید اشاره کنم که مقاله روزا لوکزامبورگ از عهده این کار بر نیامده و خواننده را با چیز دیگری به جز کتاب من آشنا می‍کند؛ این مطلب را از نمونه‍های زیر می‍شود استنتاج کرد. مثلاً رفیق لوکزامبورگ می‍گوید که کتاب من بیان روشن و مشروح دیدگاه «سانترالیسم سرسخت» است. بنابراین او می‍پندارد که من از یک سیستم تشکیلاتی علیه سیستم دیگر دفاع می‍کنم. ولی واقعاً این طور نیست. از صفحه اول تا آخر کتابم، من از اصول پایه‍ایِ هر سیستم قابل تصّور تشکیلات حزبی دفاع می‍کنم. کتاب من در باره هر سیستمی‍ست که در سازگاری با ایده حزب بتواند باقی بماند، نقد پذیرد، و اصلاح شود، نه در باره تفاوت یک سیستم تشکیلاتی با سیستم دیگر.

روزا لوکزامبورگ در ادامه می‍گوید:

“بر طبق تصور او ]تصور لنین[ کمیته مرکزی این حق را دارد که تمام کمیته‍های محلی را سازماندهی کند."

واقعاً این طور نیست. دیدگاه‍های من در باره این موضوع را می‍توان به صورت مستند بر اساس پیش‍نویس «قوانین تشکیلات حزب» که من ارائه کردم اثبات کرد. در آن پیش‍نویس از هیچ حق سازماندهی کمیته‍های محلی سخنی در میان نیست. این حق توسط کمیسیون منتخب کنگره برای قانون‍مند کردن این کمیته‍ها در حزب مطرح شد، و کنگره متن کمیسیون را پذیرفت. ولی به جز من و یکی دیگر از طرفداران اکثریت، کمیسیون سه عضو دیگر از اقلیت کنگره داشت، به طوری که در کمیسیونی که به کمیته مرکزی حق سازماندهی کمیته‍های محلی را داد، مخالفان من دست بالا را داشتند. رفیق لوکزامبورگ دو چیز مختلف را با هم اشتباه گرفته است. در وهله اول، او پیش‍نویس مرا را در باره تشکیلات با پیش‍نویس اصلاح‍شده کمیسیون و با «قوانین تشکیلاتی» که عملاً به تصویب کنگره رسید اشتباه گرفته است؛ دوم، او دفاع از یک نکته معین از یک عبارت معین از «قوانین»( در آن دفاعیه من اصلاً سرسخت نبودم، چون هیچ اعتراضی به اصلاحی که توسط کمیسیون بدون حضور حد نصاب اعضأ انجام شده بود نکردم) را با دفاع از این تز ( واقعاً " فراسانترالیستی"، آیا نیست؟) که «قوانین» تصویب شده در یک کنگره حزبی تا اصلاح شدن توسط کنگره بعدی باید رعایت شوند اشتباه گرفته است. من به راستی از این تز ("ناب بلانکیستی"، که خواننده فوراً می‍تواند مشاهده کند) در کتاب خود کاملاً "سرسختانه" دفاع کرده‍ام. رفیق لوکزامبورگ می‍گوید از نظر من " کمیته مرکزی تنها هسته فعال حزب است.". واقعاً این طور نیست. من هرگز از چنین دیدگاهی حمایت نکرده‍ام. بر عکس، مخالفان من ( اقلیت کنگره دوم حزب)در نوشته‍های خود مرا متهم کردند که چون کمیته مرکزی را بیش از حد تابع هیئت‍نویسندگان ارگان مرکزی و شورای حزب، مستقر در خارج قرار داده‍ام ، به اندازه کافی از استقلال آن حمایت نکرده‍ام. من به این اتهام در کتابم این طور پاسخ دادم که وقتی اکثریت حزب دست بالا را در شورای حزب داشت، این شورا هرگز کوششی برای مداخله در استقلال کمیته مرکزی نکرد، اما همین شورا وقتی که حربه اقلیت شد، این اتفاق بی درنگ افتاد. رفیق روزا لوکزامبورگ می‍گوید که اساساً هیج دو عقیده‍ای میان سوسیال دموکرات‍های روسیه وجود ندارد، که حزب متحدی لازم شود، همه مجادله‍ها فقط بر سر درجه سانترالیسم است. واقعاً این طور نیست. اگر رفیق لوکزامبورگ تلاش بیشتری برای آشناتر کردن خویش با نظرات کمیته‍های محلی زیادی که اکثریت را تشکیل می‍دهند انجام داده بود، بی‍درنگ متوجه شده بود (در کتاب من هم تلویحاً روشن است)که مجادلات ما به طور عمده بر سر این بوده است که آیا کمیته مرکزی و ارگان مرکزی گرایش اکثریت کنگره حزب را نمایندگی می‍کند، یا نمی‍کند. در باره این درخواستِ " فوق سانترالیستی" و « بلانکیستی ناب» رفیق ارزشمند کلمه‍ای بیان نمی‍کند، او ترجیح می‍دهد با حرارت علیه تبعیت مکانیکی جزء از کل، علیه فرمانبرداری برده‍وار، اطاعت کورکورانه، و ارواح خبیثه دیگر داد سخن سر دهد. من از رفیق لوکزامبورگ برای توضیح این ایده عمیق که فرمانبرداری برده‍وار برای حزب خیلی زیان‍بار است خیلی سپاسگذارم ، اما می‍خواهم بدانم که از نظر این رفیق عادی است که نهادهای مرکزی یک حزب مفروض تحت سلطه‍ی اقلیت کنگره حزب باشند؟ آیا او می‍تواند تصور چنین چیزی را بکند؟ آیا چنین وضعی را در هیچ حزبی سراغ دارد؟ رفیق لوکزامبورگ این عقیده را به من می‍بندد که گفته‍ام مجموعه شرائط در روسیه از پیش برای تشکیل یک حزب بزرگ و فوق متمرکز کارگری فراهم است. باز هم یک خطای مسلم دیگر. در هیچ جای کتابم من چنین عقیده‍ای را اصلاً مطرح نکرده‍ام، چه رسد که از آن دفاع کنم. موضوعی که من در آن جا مطرح کردم به کلی چیز دیگری را بیان می‍کرد و می‍کند: من تأکید کردم که مجموعه شرائط به گونه‍ای بود که توقع تبعیت از تصمیمات کنگره به وجود آمده بود ، و دیگر آن دوران که یک محفل خصوصی می‍توانست جایگزین یک نهاد حزبی شود سپری شده است. من دلیل آوردم که برخی تحصیل‍کرده‍ها در حزب ما خودشان را ناسازگار و متزلزل نشان داده‍اند، و این که آنها حق ندارند بی‍انظباطی خودشان را به کارگران روسیه نسبت دهند. کارگران روسیه قبلاً به کرّات، در موقعیت‍های مختلف، خواستار رعایت کردن مصوبات کنگره شده‍اند. به شوخی می‍ماند که رفیق لوکزامبورگ بدون ادای یک کلمه راجع به مبانی واقعی تز من چنین عقیده‍ای را « خوش بینانه» (نباید «بدبینانه» در نظر گرفته می‍شد؟) اعلام می‍کند. او اظهار می‍کند که من از تأثیر آموزشی کارخانه تجلیل کرده‍ام. این طور نیست. یکی از مخالفان من بود که گفت من حزب را مثل یک کارخانه تصور کرده‍ام. و من، به حق، او را تمسخر کردم و با کلمات خودش ثابت کردم که وی دو جنبه متفاوت انظباط کارخانه را با هم اشتباه گرفته است، کاری که در مورد رفیق لوکزامبورگ هم ،متأسفانه، صدق می‍کند.

رفیق لوکزامبورگ می‍گوید که من در این مورد خیلی تند رفته‍ام ، شاید نسبت به مخالفانم ، که یک سوسیال‍دموکرات انقلابی را مثل ژاکوبنی توصیف کردم که خودش را با تشکیلات کارگران آگاه]از لحاظ طبقاتی[ متحد می‍کند. باز هم یک خطای مسلم دیگر. اول آکسلرد بود که پای ژاکوبینیسم را به میان کشید، نه من. او اولین کسی بود که گرایش‍های حزب ما را به آن ایام انقلاب کبیر فرانسه تشبیه کرد. من فقط گفتم که مقایسه تنها در این مفهوم مجاز است که تقسیم‍بندی فعلی سوسیال دموکراسی به جناح انقلابی و اپورتونیست با تقسیم‍بندی به Montagnards و Girondists تشبیه شود. ایسکرای قدیم، که به وسیله کنگره حزب تأئید شد، درست به این خاطر که این تقسیم‍بندی را قبول داشت، اغلب چنین قیاسی را مطرح می‍کرد. ایسکرای قدیم علیه جناح اپورتونیست حزب ما،یعنی، گرایش رابوچیه دیلو ‍می‍جنگید. روزا لوکزامبورگ این جا مقایسه دو گرایش انقلابی سده هیژده و سده بیست را با یکسان کردن این گرایش‍ها اشتباه می‍گیرد. مثلاً، اگر من بگویم ، Jungfrau ]قله مشهوری در سویس به ارتفاع۴١۵٨ متر[ در همان رابطه مشابه‍ای با ] Little Scheideggقله ای به ارتفاع ٢٠۶١متر در سویس[ قرار دارد که یک خانه چهار طبقه، نسبت به یکی از این دو قرار دارد، به این معنی نیست که من یک خانه چهار طبقه را با Jungfrau یکی کرده‍ام. رفیق لوکزامبورگ به کلی تحلیل واقعی گرایش‍های مختلف حزب ما را فراموش کرده است. در حالی که نصف بیشتر کتاب من، به استناد صورت جلسه‍های کنگره حزبی ما، دقیقاً به این تحلیل ، اختصاص داده شده است، و من در مقدمه به طور مشخص خواهان توجه خواننده به این واقعیت شده‍ام. روزا لوکزامبورگ که نیّت بررسی موقعیت فعلی حزب ما را در سر داشته است، کنگره‍ را که شالوده حزب ما را واقعاً پی‍ریزی کرد کاملاً نادیده می‍گیرد. چنین کاری را فقط می‍توان بی احتیاطی خطیر نامید! به ویژه پس از آن که من صد بار در کتاب خود نشان داده‍ام که مخالفان من کنگره حزب ما را نادیده می‍گیرند و به این ترتیب همه ادعاهای خود را از کل بنیان واقعیت تهی می‍سازند.

رفیق لوکزامبورگ دقیقاً همین خطای ابتدائی را مرتکب می‍شود. او گفته‍های پوچ را تکرار می‍کند، بدون این که زحمت درک مفهوم مشخص آنها را به خود بدهد. او ارواح خبیثه را احضار می‍کند بدون این که خود را نسبت به موضوع حقیقی مورد بحث آگاه کند. او مطالب پیش پا افتاده، اصول و ایده‍های کلی، حقایق عام را به خورد من می‍دهد و سعی می‍کند حقایق نسبی مربوط به واقعیت‍های کاملاً معینی را که من مطرح می‍کنم دور بزند. فریاد او علیه قواعد معین به آسمان بلند است و به دیالکتیک مارکس پناه می‍آورد! مقاله خود رفیق گرانقدر هیچ چیز به جز قواعد ساختگی در بر ندارد و با الفبای دیالکتیک در تضاد است. الفبائی که به ما می‍گوید جیزی چون حقیقت مجرد وجود ندارد، حقیقت همیشه مشخص است. رفیق روزا لوکزامبورگ متکبرانه وافعیات مشخص مبارزه حزب ما را نادیده می‍گیرد و به قلنبه سُلنبه‍گوئی در مورد مطالبی می‍پردازد که ممکن نیست بتوان در باره‍اشان به طوری جدی گفتگو کرد. یک نمونه اخیر از مقاله دوم رفیق لوکزامبورگ ذکر می‍کنم. او این تذکر من را نقل می‍کند که :شیوه تنظیم «قوانین تشکیلات» به گونه‍ای‍ست که تقریباً از آنها سلاحی بُرنده علیه اپورتونیسم می‍سازد. اما او هیچ کلمه‍ای در این مورد نمی‍گوید که من در کتابم و همه ما در کنگره از چه نوع تنظیماتی حرف زدیم. این که چه جدالی در کنگره حزب اتفاق افتاد، و من تز خود را علیه چه کسی ارائه کردم، ابداً مورد اعتنای او نیست. به جای آن او با نطق غرّائی در مورد اپورتونیسم... در کشورهای پارلمانی مرا مورد لطف قرار می‍دهد!! اما در مورد انواع ویژه و معین اپورتونیسم در روسیه، اشکالی که در اینجا به خود گرفته و کتاب من در باره آنهاست، هیچ کلمه‍ای در مقاله او نمی‍یابیم. سرانجام همه‍ی این استدلال‍های خیلی سطح بالا این است که:

"«قوانین» حزب در نفس خود ] چه کسی می‍تواند از این سر در بیاورد!؟[ نه به معنی سلاحی برای مقابله با اپورتونیسم ، بلکه ابزاری اجرائی برای اعمال نفوذ مقتدرانه اکثریت انقلابی -پرولتری واقعاً موجود حزب است."

کاملاً درست. ولی روزا لوکزامبورگ تمی‍گوید که این اکثریت واقعاً موجود حزب ما چه گونه شکل گرفت، با وجود این که من دقیقاً در کتابم در باره‍اش بحث کرده‍ام. و همچنین نمی‍گوید که من و پلخانف به کمک همین ابزار اجرائی از چه نفوذی دفاع کردیم. همچنین اضافه می‍کنم که من هرگز و هیج جا سخن مهملی چون «قوانین» حزب "در نفس خود" سلاح هستند را به کار نبرده‍ام.

بهترین نحوه پاسخ به این گونه معرفی کردن نظرات من، انتشار واقعیات مشخص مبارزه حزب ما است. در این صورت همه می‍توانند ببینند که عبارات و قواعد پیش پا افتاده تجریدی رفیق لوکزامبورگ چقدر با واقعات مشخص در تناقض است.

حزب ما در بهار ١٨٩٨ در کنگره‍ای از متشکل از نمایندگان چندین تشکیلات روسی برپا شد. «حزب سوسیال دموکراتیک کارگر» نام گرفت، رابوچایا گازه‍تا ارگان مرکزی ، و «اتحادیه سوسیال دموکرات‍های روسی خارج» نماینده خارجی آن شد. مدت کوتاهی پس ار کنگره کمیته مرکزی حزب دستگیر شد. رابوچایا گازه‍تا بعد از شماره دوم خود منتشر نشد. کل حزب ملقمه بی‍شکلی از تشکل‍های محلی( که به آنهاکمیته می‍گفتند) شد. تنها یک رابطه ایدئولوژیک خالص معنوی این کمیته‍ها را به هم پیوند می‍داد. یک دوره از پراکندگی، دودلی،و انشعاب‍ها دوباره آغاز شد. روشنفکران، که در حزب ما درصد خیلی زیادتری نسبت به احزاب اروپای غربی داشتند، مارکسیسم را به مانند یک مُد تازه استنباط کردند. این مُد از یک سو ، خیلی زود به تبعیت برده‍وار از نقد بورژوائی مارکس، و از سوی دیگر، به شیفتگی به جنبش کارگری ناب اتحادیه‍ای (اعتصابگری - «اکونومیسم») تن داد. دور شدن دو گرایش روشنفکری - اپورتونیستی و کارگری - انقلابی منتهی به یک انشعاب در «اتحادیه خارج» شد. روزنامه رابوچایا میسل، و مجله رابوچایا دیلو چاپ خارج نقطه نظرات «اکونومیسم » را بیان ( دومی به درجه کمتری ) می‍کردند، آنها اهمیت مبارزه سیاسی را تحقیر و وجود عنصر دموکراتیک - بورژوازئی را در روسیه نفی می‍کردند. منتقدان "رسمی" مارکس- آقایان استروه، توگان باراناوسکی، بولگاکوف، بردیایف و بقیه- همیشه به راست نوسان می‍کردند. هیچ جای اروپا ما نمی‍توانیم تکامل برنشتینسم را به اوج منطقی خود؛ یعنی تشکیل یک گروه لیبرال، به سرعتی که در روسیه اتفاق افناد پیدا کنیم. در روسیه آقای استروه به نام برنشتنیسم با « انتقادگرائی» آغاز کرد و با تأسیس مجله لیبرال آسواباژدنیه، لیبرال در مفهوم اروپائی‍اش، کار را به پایان برد. پله‍خانف و دوستانش که از«اتحادیه خارج» جدا شده بودند با حمایت بنیان‍گذاران ایسکرا و زاریا رو به رو شدند. این دو نشریه( حتی رفیق لوکزامبورگ هم چیزهائی در باره آنها شنیده است) یک " دوره سه ساله مبارزه درخشان " را علیه جناح اپورتونیست حزب هدایت کردند، مبارزه‍ای از «مونتین» سوسیال دموکراتیک علیه «ژیروند» سوسیال دموکراتیک(اصطلاح مربوط به ایسکرای قدیم)، مبارزه‍ای علیه رابوچیه دیلو (رفقا کریچفسکی،آکیموف، مارتینوف، و دیگران)، علیه «بوند»]اتحادیه کارگران یهودی[، علیه تشکیلات‍هائی در روسیه که با حرارت از این گرایش حمایت می‍کردند(به خصوص به اصطلاح «تشکیلات کارگران سن‍پطرزبورگ» کذائی و کمیته «وارونژ»).

رفته رفته روشن شد که رابطه خالص ایدئولوژیکی بین کمیته‍ها کافی نیست. ضرورت ایجاد حزبی واقعاً متحد، یعنی، عملی کردن آن چیزی که در ١٨٩٨ فقط پیش بینی شد، هر چه بیشتر خود را تحمیل می‍کرد. سرانجام در آخر ١٩٠٢ یک کمیته سازمانده برای فراخوانی کنگره دوم حزب شکل گرفت. این کمیته سازمانده، که عمدتاً توسط تشکیلات ایسکرا در روسیه بر پا شد، در عین حال نمایندگی «بوند یهودی» را نیز به عهده داشت. در خزان ١٩٠٣ کنگره دوم حزب سرانجام تشکیل شد. این کنگره، از یک سو، به صورت اتحاد رسمی حزب و از سوی دیگر به صورت یک تقسیم‍بندی به «اکثریت» و « اقلیت» پایان یافت. این تقسیم‍بندی قبل از کنگره وجود نداشت و تنها تحلیلی تفصیلی از مبارزه در کنگره می‍تواند آن را توضیح دهد. متأسفانه حامیان اقلیت( از جمله رفیق لوکزامبورگ) هراسناک از چنین تحلیلی شانه خالی می‍کنند. من در کتابم ، که به چنین طرز عجیبی توسط رفیق لوکزامبورگ به خواننده آلمانی معرفی شده است، بیش ار صد صفحه را به مطالعه از نزدیک صورت جلسه‍های کنگره (که حجمی در حدود چهار صد صفحه دارند)اختصاص داده‍ام. این تحلیل باعث شد که من نمایندگی‍ها، یا به روش بهتر، آرا را (ما نمایندگی‍های با یک رأی و دو رأی داشتیم)به چهار گروه اصلی تقسیم بکنم:

١-)اکثریت ایسکرائی ( پیروان گرایش ایسکرای قدیم)- ٢۴ رای

٢-)اقلیت ایسکرائی -٩ رأی

٣-)«مرکز»(که به کنایه«باتلاق» هم خطاب می‍شد)١٠ رأی.

و سرانجام،

۴-) ضد ایسکرائی – ٨ رأی

که کلاً ۵١ رأی را تشکیل می‍داد. من نقشی را که هر گروه در کل جریان رأی‍گیری در کنگره بازی کردند تحلیل کردم. و این نتیجه حاصل شد که در همه موارد(برنامه، تاکتیک‍ها، و تشکیلات) کنگره صحنه یک مبارزه میان ایسکرائی‍ها و ضدایسکرائی‍ها بوده است، به اضافه «باتلاق» که مدام نوسان می‍زد. هر کسی که حتی کمی با تاریخ حزب ما آشنا باشد می‍تواند درک کند که شرائط غیر از این نبوده است. ولی همه حامیان اقلیت( از جمله روزا لوکزامبورگ) فروتنانه چشم خود را به این مبارزه فرو بسته‍اند؛ راستی چرا؟ زیرا این مبارزه اوج نادرستی موضع سیاسی فعلی اقلیت را نمایان می‍کند. در سراسر مبارزه درون کنگره، در باره ده‍ها مسأله، در ده‍ها رأی، ایسکرائی‍ها با ضدایسکرائی‍ها و «باتلاقی» جنگیدند که هر چه صریح‍تر با ضدایسکرائی‍ها متحد می‍شد، مطالب مورد بحث مشخص‍تر می‍شد، اثر مثبت‍تری بر مبانی فعالیت سوسیال دموکراتیک می‍گذاشت، و به نحو محسوس‍تری موحب تحقق نقشه‍های دیرینه ایسکرای قدیم می‍شد.ضدایسکرائی‍ها(به ویژه، رفیق آکیموف و نماینده «تشکیلات کارگری سن پطرزبورگ»، رفیق براکر، که همیشه با او موافق بود، و تقریباً همیشه رفیق مارتینف و پنج نمایندگی «بوند‍یهودی») علیه به رسمیت شناختن گرایش ایسکرای قدیم بودند. آنها از تشکیلات‍های جداگانه قدیم دفاع می‍کردند و علیه اطاعت آنها از حزب، امتزاج آنها در حزب(تبعیت کمیته سازمانده، انحلال گروه یاژنی‍رابوچی- گروه رهبری «باتلاق»، و غیره)رأی دادند. آنها علیه «قوانین تشکیلاتی» سانترالیستی جنگیدند(چهاردهمین نشست کنگره) و همه ایسکرائی‍های آن زمان را خواهان ترویج “سوء‍ظن سازمان‍یافته” ، “قوانین فوق‍العاده” و چیزهای مخوف دیگر قلمداد کردند.و همه ایسکرائی‍ها، بدون استثنا، در آن هنگام به این اتهام خندیدند؛ اما جالب توجه‍ست که رفیق روزا لوکزامبورگ حالا این ارواح خبیثه را جدی می‍گیرد. در بیشتر مسائل ایسکرائی‍ها پیروز بودند؛ همان طور که از ارقام یاد شده بالا پیداست آنها در کنگره مسلط بودند. اما در نیمه دوم کنگره، که تصمیم‍گیری بر سر موارد کمتر اساسی در جریان بود، ضدایسکرائی‍ها بهتر بودند- برخی از ایسکرائی‍ها با آنها رأی دادند. از جمله این مسائل یکی موضوع اعلام برابری همه زبان‍ها در برنامه ما بود؛ در این ماده ضدایسکرائی‍ها تقریباً در شکست دادن کمیته برنامه و جا انداختن تعبیر خویش موفق بودند. مورد دیگر نیز بند یک «قوانین» بود، که ضدایسکرائی‍ها و «باتلاق» پیشنهاد مارتف را به نتیجه رسانیدند. به موجب این ماده اعضای حزب کسانی هستند که به تشکیلات حزب تعلق دارند( پیشنهادی که توسط پلخانف و خود من دفاع شد)،به علاوه همه کسانی که تحت کنترل تشکیلات‍های حزب کار می‍کنند.[٢]

در مورد رأی دادن به کمیته مرکزی و هیئت نویسندگان ارگان مرکزی نیز همین اتفاق افتاد. اکثریت فشرده از ٢۴ ایسکرائی تشکیل شده بود، آنها ایده نوسازی هیئت نویسندگان که از گذشته‍های دور برنامه‍ریزی شده بود را به نتیجه رساندند؛ از شش نویسنده سابق، سه تا انتخاب شدند. اقلیت از نُه ایسکرائی، ده عضو «مرکز»، و یک ضد ایسکرائی تشکیل می‍شد(بقیه هفت ضدایسکرائی دیگر، که «بوند یهودی» و رابوچیه دیلو را نمایندگی می‍کردند، تا آن موقع از کنگره کناره‍گیری کرده بودند). این اقلیت از جریان انتخابات بسیار ناخوشنود بود و تصمیم گرفت که در بقیه انتخابات شرکت نکند. رفیق کائوتسکی کاملاً حق داشت که گفت علت اصلی مبارزه‍ای که دنبال شد نوسازی هیئت نویسندگان بود. اما این نظر که من سه رفیق را از هیئت نویسندگان (به قول او !) “بیرون انداخته ام” فقط می‍تواند مربوط به بی‍اطلاعی کامل او از کنگره ما باشد. اولاً انتخاب نشدن با بیرون انداخته شدن خیلی تفاوت دارد، و من مسلماً در کنگره هیچ قدرتی برای دورانداختن کسی نداشتم؛ دوماً، به نظر می‍رسد رفیق کائوتسکی هیچ کوره اطلاعی ندارد که واقعیت ائتلاف میان ضدایسکرائی‍ها، «مرکز»، و قسمت کوچکی از هواداران ایسکرا پی‍آمد سیاسی هم داشت و نمی‍توانست بر نتیجه انتخابات مؤثر نباشد. هر کس که عمداً چشمان خویش را بر رویدادهای کنگره ما نبسته باشد می‍تواند درک کند که تقسیم‍بندی جدید ما به اقلیت و اکثریت تنها گونه‍ای دیگر از همان تقسیم‍بندی قدیمی جناح کارگری – انقلابی و روشنفکری- اپورتونیستی حزب ما است. این واقعیتی است،که هیچ تفسیری بر نمی‍دارد و نمی‍توان آن را به شوخی گرفت .

متأسفانه،پس از کنگره حقایق نهفته در این تقسیم‍بندی تحت تأثیر مجادله بر سر همکاری کم رنگ شد:اقلیت تنها تحت شرائطی از نهادهای مرکزی تبعیت می‍کرد که سه نویسنده سابق دوباره به هیئت نویسندگان بازگردند. این کارزار دو ماه ادامه داشت. از سلاح بایکوت و انشعاب در حزب بهره برده شد. دوازده کمیته( از چهارده کمیته‍ای که در باره موضوع اظهار نظر کرده‍اند) قویاً این شیوه مبارزه را محکوم کردند. حتی پیشنهاد پلخانف و من مبنی بر این که اقلیت دیدگاه‍های خود را در ایسکرا منتشر کند پذیرفته نشد. در کنگره وحدت خارج کار به جائی کشید که اعضای نهادهای مرکزی با اهانت و تعرض شخصی فحش باران شدند(مستبد،دیوان سالار، ژاندارم، دروغگو ، غیره و غیره). آنها به سرکوب ابتکار فردی و داشتن تمایل برای اعمال کردن تبعیت برده‍وار، اطاعت کورکورانه و غیره متهم شدند. تلاش‍های پلخانف در توضیح آنارشیستی بودن این روش‍های مبارزه‍ی اقلیت حاصلی در بر نداشت. بعد از این کنگره، پلخانف با مقاله دوران‍ساز خویش به نام « چه نباید کرد» (در شماره ۵٢ ایسکرا)علیه من خروج کرد. در این مقاله او گفت که مبارزه علیه رویژونیسم الزاماً به معنی مبارزه علیه روژیونیست‍ها نیست؛ برای همه روشن بود که منظور او اقلیت حزب ما است. او همچنین افزود که همیشه نباید علیه فردگرائی آنارشیستی در روسیه که چنین عمیق در انقلاب روسیه ریشه دارد جنگید، گاهی برخی گذشت‍ها روش بهتری برای مهار آن و اجتناب از انشعاب است. من از هیئت نویسندگان استعفأ دادم چون این نحوه نگرش را قبول نداشتم، و نویسندگان اقلیت برگزیده شدند. سپس مبارزه‍ای بر سر عضویت در کمیته‍ مرکزی دنبال شد. پیشهاد من برای این که اقلیت ارگان مرکزی و اکثریت کمیته مرکزی را اداره کند تصویب نشد. مبارزه ادامه یافت، آنها «بر سر اصول » علیه بوروکراسی، فرا سانترالیسم، فرمالیسم ، ژاکوبینیسم، شوویتزریسم( من ملقب به شوایتزر روسی شده بودم)، و سایر ارواح خبیثه می‍جنگیدند. من در کتاب خود همه این اتهامات را دست انداخته و نشان داده‍ام که همه این پدیده‍ها محصول مجادله بر سر عضویت، و ( اگر فرضاً قرار بود، به عنوان ” اصول” در نظر گرفته شوند) تعبیرهای اپورتونیستی، ژیروندنی هستند. اقلیت فعلی فقط گفته‍های رفیق آکیموف و سایر اپورتونیست‍های رسمی را تکرار می‍کنند که در کنگره علیه سانترالیسم همه هواداران ایسکرای قدیم بیان می‍شد.

کمیته‍ها در روسیه از این که ارگان مرکزی به ارگان یک محفل خصوصی و ارگان جدل‍های مربوط به عضوگیری و تهمت‍زنی حزبی تبدیل شده بود عصبانی بودند. تعداد زیادی مصوبه حاکی از انتقاد جدی تصویب شد. فقط به اصطلاح کمیته «تشکیلات کارگران سن پطرزبورگ» فوق الذکر و کمیته «ورونژه»( هر دو از حامیان گرایش رفیق آکیموف) رسماً رضایت خود را در اصول از گرایش ایسکرای جدید ابراز کردند. تقاضا برای فراخوان کنگره سوم روزافزون شد.

خواننده‍ای که زحمت یک بررسی دست اول از مبارزه درون حزبی ما را به خود هموار کند فوراً در می‍یابد که سخنان رفیق روزا لوکزامبورگ در باره « فرا سانترالیستم»، و ضرورت تدریجی بودن تمرکز، و از این دست مطالب ،به طور مشخص و عملاً، ریشخند کنگره ما، و از لحاظ انتزاعی و نظری( اگر بشود در این جا ابداً از نظریه حرفی به میان آورد)چیزی به جز عامیانه کردن مارکسیسم، انحراف از دیالکتیک حقیقی مارکسی و غیره نیست.

آخرین مرحله در مبارزه حزبی ما با این حقیقت مشخص می‍شود که اعضای اکثریت تا حدی از کمیته مرکزی خلع ید شده‍اند، تا حدی بی مصرف شده و به هیچ نزول کرده‍اند( این اتفاق به دلیل تفیرات در ترکیب کمیته مرکزی و عیره اتفاق افتاد[٣]).شورای حزب( که آن هم پس ار عضویت نویسندگان قدیمی به دست اقلیت افتاد) و کمیته مرکزی فعلی همه تلاش‍ها برای فراخوانی کنگره سوم را محکوم کرده و روش توافق‍های خصوصی و مذاکره با برخی از اعضای اقلیت را در پیش گرفته است. سازمان‍هائی (برای مثال بخش معینی از خود کمیته مرکزی)که مرتکب جرم تلاش برای فراخوان کنگره شدند منحل گردیده‍اند[۴]. مبارزه علیه فراخوان کنگره سوم در تمام مدت توسط شورای حزب و کمیته مرکزی جدید اعلام شده است. اکثریت با شعار «مرگ بر بناپارتیسم!» پاسخ داده است.( این عنوان جزوه نوشته شده توسط رفیق گالیورکا است که از جانب اکثریت سخن می‍گوید.). به طور فزاینده‍ای مصوبه‍هائی مبنی بر ضد حزب و بوناپارتیست بودن نهادهای حزب صادر می‍شود. مزورانه بودن آن همه سخنان اقلیت در باره فوق سانترالیسم و به نفع خودگردانی به خوبی از این واقعیت آشکار می‍شود که چاپخانه جدید اکثریت که توسط من و یک رفیق دیگر دایر شد(که همین جزوه نامبرده در بالا از رفیق گالیورکا و چند مطلب دیگر را بیرون داده است) را غیر حزبی اعلام کرده‍اند. این چاپخانه جدید برای اکثریت همان فرصتی را برای ترویح نظرات‍اشان فراهم کرده است که در ایسکرا ، ار آنها دریغ شده است. با این وجود، – شاید هم به همین خاطر- شورای حزب تصمیم مزبور را به شکلی کاملاً اداری گرفته است که چاپخانه ما از طرف هیچ سازمان حزبی مجاز نمی‍باشد.


[١]- یک گام به پیش دو گام به پس

[٢] -رفیق کائوتسکی ار فرمول مارتف به سبب مصلحت‍آمیز بودن آن طرفداری کرده است،.در وهله اول در مباحثات حزب ما این موضوع نه از نقطه نظر مصلحت‍آمیز بودن،که ار نظر اصول مطرح شد. از این زاویه مساله توسط اکسلرد ارائه شد. دوم، رفیق کائوتسکی در اشتباه است اگر فکر می‍کند که تحت رژیم پلیسی روسیه چنین تفاوت زیادی بین تعلق داشتن به تشکیلات حزب و فقط زیر کنترل آن کار کردن وجود دارد.سوم،به ویژه مقایسه کردن موقعیت روسیه امروز با موقعیت آلمان تحت دوره قانون ضد سوسیالیستی گمراه کننده است.لنین

[٣] – اعضائی که برای کمیته مرکزی در کنگره دوم حزب انتخاب شدند لنگنیک،کرژیژانفسکی، و ناسکف بودند. در اکتبر(به تقویم جدید)١٩٠٣، زملیاچکا، کراسین،اِسن، و گاسارف انتخاب شدند؛ در نوامبر، لنین و گالپرین جذب شدند. در جولای- سپتامبر ١٩٠۴تغیرات دیگری در کمیته مرکزی انجام شد:لنگنیک و اِسن- حامیان لنین- دستگیر شدند؛ دو میانه رو،کرژیژانفسکی و گاسارف، استعفا دادند؛ با وجود اعتراضات لنین، میانه‍روها، کراسین، ناسکف، و گالپرین به طور غیر قانونی زملیاچکا هوادار اکثریت را بیرون کردند و سه میانه‍رو به نام‍های:لیبیموف، کارپوف، و دابروفینوکی را برگزیدند. در نتیجه این تغیرات، اکثریت کمیته مرکزی در حال حاضردر اختیار میانه‍روهاست.

[۴] – اشاره لنین به تصمیم کمیته مرکزی به انحلال دفترنمایندگی[Bureau] جنوبی خود است که برای فراخوانی کنگره سوم حرب فعالیت می‍کرد.

http://www.chalyavi.com/showarticle.asp?id=43