شما مشغول مشاهده دسته: خانه // زنان, فرهنگی // هماندیشی با فروغ فرخزاد – بخش سوم

هماندیشی با فروغ فرخزاد – بخش سوم

فروغ فرخزاد (۱۳۱۳ ـ ۱۳۴۵) (۱۹۳۴ ـ ۱۹۶۶)

بخش سوم

ش. میم بهرنگ

پیشکش توأم با تشکر صمیمانه به آوای آزاد

AVAyeAZAD.com © ۲۰۰۳-۲۰۰۹

گشت وگذاری در

اسیر ۱۳۳۱ (۱۹۵۲)

رمیده

  • نمی دانم چه می خواهم خدایا
  • به دنبال چه می گردم، شب و روز
  • چه می جوید نگاه خسته من
  • چرا افسرده است این قلب پر سوز؟

*****

  • ز جمع آشنایان می گریزم
  • به کنجی می خزم، آرام و خاموش
  • نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
  • به بیمار دل خود می دهم گوش

*****

  • گریزانم از این مردم که با من
  • به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
  • ولی در باطن از فرط حقارت
  • به دامانم دو صد پیرایه بستند

*****

  • از این مردم که تا شعرم شنیدند
  • به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
  • ولی آن دم که در خلوت نشستند
  • مرا دیوانه ای بد نام گفتند

*****

  • دل من، ای دل دیوانه من!
  • که می سوزی از این بیگانگی ها
  • مکن دیگر ز دست غیر فریاد
  • خدا را بس کن این دیوانگی ها
تحلیل
رمیده
حکم اول
  • نمی دانم چه می خواهم، خدایا
  • به دنبال چه می گردم، شب و روز
  • چه می جوید نگاه خسته من
  • چرا افسرده است، این قلب پر سوز؟
  • شاعر هفده ساله کلافه و سردرگم است و هنوز به خود شناسی لازم دست نیافته است.
  • اگرچه کشف همین پدیده ـ خود ـ کار بزرگی است و آغازی است برای آن.
  • قلب او ـ در هر حال ـ افسرده است.
  • لئو تولستوی در رمان «جنگ و صلح» تلخی زندگی را برای انسان های سالمند مجرب، امری طبیعی تلقی می کند.
  • ولی ما اکنون با انسانی هفده ساله روبرو هستیم که بلوغی زودرس دارد و نشانه ها از فراست و خردی غول آسا.
حکم دوم
  • ز جمع آشنایان می گریزم
  • به کنجی می خزم، آرام و خاموش
  • نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
  • به بیمار دل خود می دهم گوش
  • فروغ هفده ساله ـ به معنی واقعی کلمه ـ تنها ست.
  • آشنایان لیاقت همنشینی با او را ندارند و هرگز نخواهند داشت.
  • آشنایان ـ چه بسا ـ اندیشه های عمیق او را نمی فهمند و اندیشه واره های آشنایان برای فروغ، چرندی سطحی و مبتذل بیش نیست.
  • فروغ از دست مردم فرار می کند، به همان سان که امام اول شیعیان فرار می کرد و با چاهی غریب به درد دل می نشست.
  • آخر و عاقبت دردانه های هستی از یان قرار است.
  • تنهائی مادام العمر.
حکم سوم
  • گریزانم از این مردم که با من
  • به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
  • ولی در باطن از فرط حقارت
  • به دامانم دو صد پیرایه بستند
  • ما هنوز در آغاز دفتریم.
  • این شعر سوم در مجموعه «اسیر» است.
  • اما ـ با این حال ـ پلی غول آسا از خودشناسی به جامعه شناسی در حال تعبیه است.
  • اکنون جامعه است که بلحاظ روانشناسی اجتماعی تجزیه و تحلیل می شود.
  • فروغ از سوختن انسان جامعه طبقاتی در کوره همیشه روشن تضادهای چرکین گونه گون گزارش می دهد.
  • انسان جامعه طبقاتی ـ بی که بداند و بی که حتی بخواهد و یا نخواهد ـ شیوه رفتار خود ستیز و جامعه ستیز پیش می گیرد.
  • انسان هراسزده بیکس و تنها، حتی از سایه خس و خاشاکی به وحشت می افتد.
  • در جامعه طبقاتی جنگ همه علیه همه، در غرش مدام است و انسان این جهنم ـ چه بسا ـ معصومی بیش نیست.
  • هراس، سوء ظن، بی اعتمادی، رقابت، کینه، نفرت، خصومت، زخم خوردن و زخم زدن در دستور روز همه ـ بدون استثناء ـ است.
  • اگر دگرستیزی در جهنم جامعه طبقاتی قاعده است و نه استثناء، پس شکوه فروغ برای چیست؟
  • فروغ ـ حتی در این سن و سال ـ با همه تفاوت دارد.
  • حماقت ـ چه بسا ـ آرامش بار است و خرد ـ چه بسا ـ دردسر زا.
  • فروغ در این دو بیت، دیالک تیک نمود و بود را، دیالک تیک پدیده و ماهیت را به شکل دیالک تیک ظاهر و باطن بسط و تعمیم می دهد.
  • مردم ـ به ظاهر ـ همدم و یکرنگ همدیگر هستند و در باطن برعکس.
  • تضاد اصلی آشتی ناپذیر جامعه طبقاتی ذره ذره جسم و روح اعضای جامعه را از هم می شکافد و آنها را علیه یکدیگر برمی انگیزد.
  • فروغ فکر می کند که این تظاهر به مهر و کین توزی در پشت سر (باطن) فقط در حق او معتبر است.
  • اما بعدها خواهد فهمید که از این خبرها نیست.
  • ما به جای خود این بلوغ معرفتی ـ سوسیولوژیکی فروغ را نشان خواهیم داد.
  • ولی درک همین دیالک تیک ظاهر و باطن در هفده سالگی، نه تنها تحسین برانگیز، بلکه شگفت انگیز است.
  • خیلی ها که عمری دراز داشته اند و انسان های شعورمندی بوده اند، احتمالا بدون کشف این حقیقت امر از جهان رفته اند.
  • شعور غول آسای فروغ اعجاب انگیز است.
  • دریغا که زود از دست رفت و جامعه را از برکات وجود خویش بی بهره گذاشت.
  • فروغ دلیل خصومت مردم را دلیلی روانی می داند و از مفهوم «از فرط حقارت» استفاده می کند.
  • او فکر می کند که خصومت نسبت به همنوع امری مطلقا آگاهانه است :
  • او فکر می کند که مردم لیاقت های خود را با استعداد خارق العاده او مقایسه می کنند و به سبب احساس حقارت، واکنش خصمانه نشان می دهند.
  • ایکاش چنین می بود.
  • ایکاش مردم به تجزیه و تحلیل منطقی چیزها، پدیده ها و سیستم ها می پرداختند و بعد نسبت به آنها واکنش نشان می دادند.
  • فروغ دیر یا زود به دیالک تیک استثناء و قاعده پی خواهد برد.
  • آنگاه از مفهوم «جانیان کوچک» سخن خواهد گفت که در اعماق شان تمایلی به پاکی و یکرنگی نفس می کشد.
  • آنگاه ـ به احتمال قوی ـ خواهد فهمید که خصومت نسبت به همنوع در جامعه طبقاتی نه استثناء، بلکه قاعده است.
  • یادش به خیر برتولد برشت!
  • من این دیالک تیک ارزشمند را از او آموخته ام.

*****

  • واکنش انسان ها در دیالک تیکی از جبر و اختیار قوام می یابد.
  • بخش تعیین کننده واکنش انسان ها دست خودشان نیست.
  • مفهوم «پیرایه بستن» حاکی از تفاوت ژرف معیارها میان فروغ و جامعه است.
  • فروغ ـ به حق ـ به برابری مطلق زن و مرد باور دارد و حق خود می داند، همانند سعدی و حافظ و بقیه در نهایت صداقت احساس خود را بر زبان راند.
  • ولی جامعه عقب مانده فئودالی طور دیگر می اندیشد.
  • جامعه فئودالی زن را اوبژکت واره تلقی می کند، چیزواره تلقی می کند، چیزی که می تواند منشاء خیر باشد و یا موجد شر.
  • چیزی که ـ در آن واحد ـ دیالک تیک خیر و شر است.
  • زن وسیله حظ جنسی برای مرد است و بندی بر پای او (شاملو) است.
  • حرکت متضاد با هنجارهای اخلاقی از سوی زن، همان و کوبیدن مهر بد نامی بر پیشانی او همان.
  • دشواری زیست در جامعه ای از این گونه از این رو ست.
  • دکتر خصوصی شاملو که خود زن و دختر دارد، معیارهای ارزشی این جامعه را و سطح توسعه فرهنگی آن را در پرسش و پاسخ زیرین با شاملو و آیدا ـ بی که متوجه شود ـ نشان همگان می دهد :
پرسش اول[۱]
پس از رفتن آیدا دیدم که فرصت مناسبی است تا چند سؤال خصوصی از آقا (شاملو) بپرسم.
  • دکتر اسیر سؤالات استراتژیک است که مثل اجنه سمج و سرسخت به جانش افتاده اند، آرام و قرارش را سلب کرده اند و روانش را به آشوب کشیده اند، سؤالات بسیارمهم و جهان بینانه برای درک ریشه های هستی :
پرسش استراتژیک اول[۲]
شما با فروغ رابطه داشتین؟
  • برای دکتر جامعه ـ حتی ـ رابطه داشتن مردی با زنی امری غیرعادی است.
  • منظور او از مفهوم «رابطه»، نه رابطه معمولی، بلکه رابطه جنسی است.
  • حالا زنی به نام فروغ ـ دهها سال قبل، در چنین جامعه ای ـ نیازهای احساسی ـ عاطفی ـ غریزی یک زن را با گستاخی تمام بر زبان می آورد و انتظار دارد که «پیرایه» به او نبندند.
  • پاسخ شاملو را مطالعه کنیم :
پاسخ[۳]
نه، چون من اصلا از او خوشم نمی اومد.  زن جذابی نبود.
  • این پاسخ هزار معنی دارد :
  • این پاسخ ـ قبل از همه ـ بدان معنی است که فروغ زن هرزه ای بوده و از خدا می خواسته با شاملو همخوابه شود و یا با هرکس که گیرش می آمده، همخوابه می شده.
  • اما شاملو رغبتی به او نداشته است.
  • منظور خاتم الشعرای ایران که گویا به ادعای ابلهی در غرب جلوتر از عصرخویش است، از جذاب بودن فروغ، فقط وفقط جذابیت جنسی است.
  • شاملو غریزه جنسی را به معیارمعیارها مبدل می سازد و براین مبنا ست که فروغ را نفرت انگیز ترسیم می کند.
  • فرمالیسم عنصر اساسی تفکر شاملو شاملوئیست ها ست و ظاهر فروغ برای نفرت از او کافی است، گیرم که غنای معنوی این بزرگوار پهناورتر از دار و ندار گله عظیم همه شاعران چرند گوی تاریخ ایران باشد.
پرسش استراتژیک دوم[۴]
با توجه به تیپ شما و تند و تیز بودن فروغ، قاعدتا نباید از شما می گذشت.
  • هوس جنسی برای حضرات فقط یک نیاز غریزی نیست، بلکه یک آئین است، یک ایدئولوژی است.
  • غریزه جنسی با «جاذبه کهربائی» خویش تمامت وجود خرده بورژوا را فرا گرفته است، حکمران بیرقیب بی چون و چرا ست که گریزی از آن برای حیوان دو پا متصور و ممکن نیست و فروغ انگار بیمار جنسی است و دنبال هر کس از جنس مخالف که دم دستش باشد، له له می زند و «چراغ سبز می زند».
پاسخ
نه اون با زنم طوسی دوست بود و مرتب به خانه ما می اومد.
لابد اگه نظری داشت، چراغ می زد، بعدش هم چون برای من جاذبه نداشت و بدنش آنقدر بو می داد که نمی شد از یه متریش رد شد، لابد احساس کرده بود که من نظری به او ندارم.
  • بالاخره کدام؟
  • این فروغ بوده که به شاملو نظری نداشته و یا شاملو از او متنفر بوده؟
  • چگونه می تواند زن «تند و تیزی» مثل فروغ به مرد خوش تیپی مثل شاملو نظر نداشته باشد و چراغ نزند؟
  • این نوعی توهین به مقدسات است.
  • شاملو شرف کیهان است.
  • خدا برایش کلاه از سر بر می دارد و جای خود را در اختیارش می گذارد.
  • پس نظر نداشتن فروغ و چراغ نزدنش از آن رو بوده که متوجه بی نظری شاملو نسبت به خود شده است.
  • یعنی در غیر این صورت حاضر بوده با شوهر دوستش همخوابه شود.
  • چنین برخوردی نه فقط تخریب جسمی یک زن، بلکه تخریب شخصیت او نیز هست.
  • من قصدم انتقاد از کسی نیست.
  • من فقط می خواهم که در آئینه انسان ها جامعه تا مغز استخوان گندیده ای را نشان دهم، که فقط به درد زیر و زبر شدن می خورد.
  • شاملو مثل خیلی های دیگر، فرمالیستی کور و نابینا ست.
  • او بوی عرق اندام فروغ را می تواند از یک متری دریابد، ولی رایحه نیرومند شعر و شعور او را، عطر لایزال روح خردمند او را نمی تواند، دریابد.
پرسش استراتژیک سوم[۵]
ابراهیم گلستان آدم رزلی بود….
چرا فروغ ازش خوشش می اومد؟
  • عجز از تفکر را در همین سؤالات دکتر می توان به عیان دید.
  • اگر فروغ زنی بی بند و بار و هرزه است و هرکس دم دستش باشد، « تند و تیز» به تخت می کشد، پس چرا در مورد ابراهیم گلستان رزل باید استثناء قائل شود؟
  • علاوه بر این، از کی تا حالا آدم های هرزه و بی بند و بار احساس و عاطفه و قدرت تمیز دارند، تا از اراذل خوششان نیاید؟
پاسخ
خوب امکانات در اختیارش می ذاشت!
  • این چرخش تفسیر از چه رو ست؟
  • چرا اکنون پای معیار دیگری بنام «امکانات» به میان کشیده می شود؟
  • نوعی حسرت و حسادت خرده بورژوایانه نسبت به گلستان خرپول؟
  • آخر رابطه با زنی که جذابیت ندارد و  بوگندو است که حسرت و حسادت ندارد!
  • خوب بگذریم.
  • فروغ می میرد و شاملو در باره زنی که مثل  یک جذامی نمی توانست نزدیکش شود و آدم بی شخصیتی که بخاطر امکانات گلستان به همخوابگی با او تن در می دهد، با استفاده از تصاویر و استعارات خود او مرثیه می سراید :
  • «به جستجوی تو
  • به درگاه کوه می گریم
  • · در آستانه دریا و علف
  • به جستجوی تو
  • در معبر بادها می گریم،
  • در چار راه فصول،
  • در چارچوب شکسته پنجره ای
  • · که آسمان ابرآلوده را
  • · قابی کهنه می گیرد
  • به انتظار تصویر تو
  • این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد؟
  • · جریان باد را پذیرفتن
  • و عشق را که خواهر مرگ است
  • و جاودانگی رازش را با تو در میان نهاد
  • پس به هیئت گنجی در آمدی
  • بایسته و آزانگیز
  • گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را
  • از این سان دلپذیر کرده است.
  • · نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
  • متبرک باد نام تو
  • و ما همچنان دوره می کنیم
  • شب را و روز را
  • هنوز را…»
  • این شعر ـ مثل بقیه اشعار شاملو ـ بی محتوا ست و چیزی برای گفتن ندارد.
  • آن را با شعر سیاوش کسرائی در رثای فروغ مورد مقایسه قرار دهید و به فقر مضمونی اش پی ببرید.
  • اما ـ در هر حال ـ از خواندن این شعر منطق آدمی مات می شود.
  • شاملو در جستجوی زنی بو گندو، هرزه، فرصت طلب، بی شخصیت و … «به درگاه کوه» می گرید، «در معبر بادها» می گرید.
  • و ناگهان «جاودانگی رازش را با موجودی این چنین حقیرو پست و بی ارزش در میان می نهد، پس به هیئت گنجی در می آید، گنجی بایسته و آزانگیز، گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را دلپذیر می کند»
  • بیا و کشتی ما در شط شراب انداز! (حافظ)
پرسش استراتژیک چهارم[۶]
اینا که راجع به رابطه فروغ با دیگران می گن صحت داره؟
  • از این پرسش دکتر می توان فهمید که در جهنم جامعه چه خبر است.
  • این ـ بر خلاف تصور فروغ هفده ساله ـ فقط چند زن و دختر خرفت دور و بر نیستند که «پیرایه» می بندند، بلکه گله شعرای گندیده هم در این زمینه سنگ تمام می گذارد.
  • تخریب اعتبار انسان ها تنها کاری است که در جامعه طبقاتی عقب مانده از دست انسانواره ها برمی آید.
پاسخ[۷]
جماعت دوست دارن دروغ به احلیلشون بندند.
من بارها به یدالله رؤیایی گفتم: گیرم فروغ از تو خوشش اومده بود، واسه چی می شینی همه جا تعریف می کنی.
  • بالاخره چی؟
  • فروغ زنی پاکدامن بوده و جماعت ـ بر طبق عادت ـ دروغ به احلیلش بسته اند و یا اهل «چراغ زدن» به هرکس و ناکس بوده؟
  • وقتی انسان ها سودائی جز لذات غریزی ندارند، چگونه می توانند از چیز دیگری سخن گویند؟
  • و مگر خود شاملو و مریدش کاری مغایر با کار رؤیائی دارند؟
  • اکنون شعر کسرائی را برای مقایسه نقل می کنیم :
شبنم و آه
شعر سیاوش کسرائی در رثای فروغ
  • آی گلهای فراموشی باغ
  • مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد، داس به دست
  • و گلی چون لبخند
  • می برد از بر ما
  • سبب این بود آری
  • راه را گر گره افتاد به پای
  • باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست
  • آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
  • گل یخ را پرها ریخت اگر
  • در تک روزی آری
  • · روشنایی می مرد
  • شبنمی ـ با همه جان ـ می شد آه
  • اختران را با هم
  • پچ پچی بود شب پیش که می دیدم من
  • ابرها با تشویش
  • هودجی را در تاریکی ها می بردند
  • و دعاهایی چون شعله و دود
  • از نهانگاه زمین بر می شد
  • شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت
  • زشتی از بند رها می گردید
  • · دختر عاصی و زیبای گناه
  • ماند با سنگ صبورش تنها
  • · او نخواهد آمد
  • «او نخواهد آمد»،  اینک آن آوازی است
  • که بیابان را در بر دارد
  • · او نخواهد آمد
  • عطر تنهایی دارد با خویش
  • همره، قافله شاد بهار
  • که به دروازه رسیده است کنون
  • · او نخواهد آمد
  • و در این بزم که چتری زده یادش بر ما
  • باده ای نیست که بتواند شستن از یاد
  • داغ این سرخ ترین سرخ گل فریاد
  • کودکی را که در این مه سوی صحرا رفته است
  • تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان
  • یا که بر گیرد پروانه رنگینی از بیشه غم
  • با چه نقل سخنی
  • بفریبیمش آیا
  • بکشانیمش تا آبادی ؟
  • پای گهواره خالی چه عبث خواهد بود
  • پس از این لالایی
  • خواب او سنگین است
  • و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید
  • شعر در پنجه مهتابی
  • گریه سر داد و غریبانه نشست.

*****

  • ما این شعر را مستقلا مورد تحلیل قرار خواهیم داد.
حکم چهارم
  • از این مردم که تا شعرم شنیدند
  • به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
  • ولی آن دم که در خلوت نشستند
  • مرا دیوانه ای بد نام گفتند
  • فروغ هفده ساله از دست مردم شکوه ها دارد، مردمی که دره ای عمیق میان ظاهر و باطن شان وجود دارد، دره ای عبورناپذیر، دره ای پرناشدنی!
  • مردمی که شعر او را می شنوند و چون گل می شکفند.
  • آیا واقعا، قضیه از این قرار است؟
  • آیا مخاطبین فروغ به کنه اندیشه های او راه می جویند؟
  • آیا ـ کنه که جای خود دارد ـ به تصاویر ژرف او ـ در نهایت سادگی ـ پی می برند؟
  • آیا تحسین آنها نیز کشکی و سطحی و تهی و توخالی نیست؟
  • آیا اصولا ـ بدون تسلط به تفکر مفهومی ـ می توان مصرعی از شعر فروغ و هر کس دیگر را درک کرد؟
  • فروغ آیا در مورد تحسین ظاهرسازانه این و آن نیز دچار اشتباه نبوده؟
  • فروغ چگونه به بد گوئی های پشت سر پی برده است؟
  • مگر نه این است که یکی از همان بد گویان ریاکار دو بهم زن سخن چینی کرده است؟
  • آیا فروغ هنوز به نیت مخرب همین دوست نمای فاسد پی برده است؟
  • اگر چنین کسی ـ واقعا ـ دوستدار فروغ بوده، می بایستی ـ به جای سخن چینی ـ در همان جمع به دفاع از پاکی و پارسائی سرخترین سرخگل فریاد برخیزد.
  • علاوه بر این، سخنان تصادفی افراد در نشست های تصادفی چه ارزشی دارند؟
  • نظرات افراد بی خبر از شناخت و شعور ـ بطور کلی ـ چه ارزشی دارند؟
  • چه تفاوتی میان تحسین و تقبیح گله نادانان وجود دارد؟
  • فروغ هنوز در آغاز راه است، در پله های آغازین بلوغ معرفتی ـ نظری.
حکم پنجم
  • دل من، ای دل دیوانه من!
  • که می سوزی از این بیگانگی ها
  • مکن دیگر ز دست غیر فریاد
  • خدا را بس کن این دیوانگی ها
  • مفاهیمی که فروغ هفده ساله در این دو بیت بر زبان می راند، قابل تأمل و دقت هستند.
  • مفهوم «بیگانگی» از پیدایش دره عمیقی میان اعضای همبود حکایت می کند.
  • اما منظور از این مفهوم ژرف فلسفی چیست؟
  • بیگانگی انسان ها نسبت به یکدیگر از عدم شناخت یکدیگر حکایت می کند.
  • مردم قادر به درک و شناخت فروغ نبوده اند.
  • چرا؟
  • علت این بیگانگی که ـ به ظاهر ـ ریشه معرفتی دارد، باید در وجود اجتماعی اعضای همبود جسته شود.
  • فروغ هنوز به دیالک تیک وجود و شعور واقف نیست، نمی تواند هم واقف باشد.
  • بیگانگی انسان نسبت به هم باید در دیالک تیک وجود اجتماعی و شعور اجتماعی جسته و درک شود.
  • این مناسبات تولیدی انسان ستیز است که میان انسان ها رقابت و خصومت پدید می آورد و آنها را به ددی درنده بر ضد یکدیگر بدل می کند.
  • شعور جاری انعکاس دیالک تیکی این وجود اجتماعی است.
  • بدگوئی ها، تنفرها، کین توزی ها ـ قبل از همه ـ علت اجتماعی دارند و برای توضیح رادیکال آنها باید به ریشه ها دست برد و مناسبات تولیدی حاکم را زیر ذره بین گرفت.
  • ما تعالی فکری فروغ را در میراث معنوی او دنبال خواهیم کرد.
  • اما مفهوم «دیوانگی»، که هم دیگران به او نسبت می دهند و هم خود او به دل خویش نسبت می دهد، به نحوی از انحاء، انعکاس واقعی کاراکتر فروغ است.
  • صمد بهرنگ ـ اگر اشتباه نکنم ـ همین صفت را در مورد اولدوز هم ـ او هم از قول مردم ـ بکار می برد.
  • زوربای یونانی برای گسستن زنجیرها دیوانگی را ضرور می داند.
  • هر طغیان و عصیان و شورشی با گشتاوری از دیوانگی ـ به معنی مثبت آن ـ همراه است.
  • فروغ نیز گشتاوری از دیوانگی را به همراه داشته است و برای تخریب سنت های مزاحم باید هم به همراه می داشت.
  • احتمالا پیامبران وحی و رسولان رهائی، رنسانس و روشنگری هم گشتاوری از دیوانگی داشته اند.
  • با احتیاط و عقل و ملاحظه کاری و محافظه کاری نمی توان مناسبات ریشه دار دیرین مزاحم را زیر و زبر کرد.

پایان


[۱] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵

[۲] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵

[۳] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵

[۴] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵

[۵] بامداد در آینه ص ۵۹ .

[۶] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵

[۷] بامداد در آینه ص ۱۲۴ـ۱۲۵



comment closed

 
کپی رایت © 2009 مجله هفته. تمام حقوق محفوظ است برای
طراحی از تمیونکه. با پشتیبانی فارسیوردپرس.
Copy Protected by Chetan's WP-CopyProtect.

Featuring Recent Posts Wordpress Widget development by YD