شما مشغول مشاهده دسته: خانه // زنان, فرهنگی // هماندیشی با فروغ فرخزاد بخش ششم

هماندیشی با فروغ فرخزاد بخش ششم

فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵)

Forough Farrokhzad

(January 5, 1935 — February 13, 1967)

ش. میم بهرنگ

گشت وگذاری در اسیر ۱۳۳۱ (۱۹۵۲)

هرجائی

  • از پیش من برو که دل آزارم
  • ناپایدار و سست و گنه کارم
  • در کنج سینه، یک دل دیوانه
  • در کنج دل، هزار هوس دارم

*****

  • قلب تو پاک و دامن من ناپاک
  • من شاهدم به خلوت بیگانه
  • تو از شراب بوسه من مستی
  • من سرخوش از شرابم و پیمانه

*****

  • چشمان من هزار زبان دارد
  • من ساقی ام، به محفل سرمستان
  • تا کی ز درد عشق سخن گویی
  • گر بوسه خواهی از لب من، بستان

*****

  • عشق تو همچو پرتو مهتاب است
  • تابیده بی خبر به لجن زاری
  • باران رحمتی است که می بارد
  • بر سنگلاخ قلب گنهکاری

*****

  • من ظلمت و تباهی جاویدم
  • تو آفتاب روشن امیدی
  • بر جانم ای فروغ سعادتبخش
  • دیر است این زمان که تو تابیدی

*****

  • دیر آمدم و دامنم از کف رفت
  • دیر آمدی و غرق گنه گشتم
  • از تند باد ذلت و بدنامی
  • افسردم و چو شمع تبه گشتم
تحلیل هرجائی
حکم اول
  • از پیش من برو که دل آزارم
  • ناپایدار و سست و گنه کارم
  • در کنج سینه، یک دل دیوانه
  • در کنج دل، هزار هوس دارم
  • این بیت لبریز است از انتقاد از خود.
  • انتقاد از خودی که از هومانیسم ژرف بی نظیری سرچشمه می گیرد.
  • دخترک هفده ساله خود را به مردم آزاری متهم می کند، به ناپایداری، سستی و گنهکاری.
  • مفهوم «گناه» در فلسفه فروغ باید مستقلا مورد بررسی و تحلیل قرار گیرد.
  • مفهوم «گناه» در این بیت ـ ظاهرا ـ نه مبنای تئولوژیکی، بلکه ریشه هومانیستی دارد.
  • گناهکار برای فروغ هفده ساله کسی است که به همنوع آزاری دست می زند.
  • اما گناه به عمل آمده ـ عمدتا ـ نه به اختیار سوبژکت، بلکه بنا بر جبر وجود او صورت می گیرد.
  • تیز بینی دیالک تیکی فروغ شگفت انگیز است.
  • واقعا هم چنین است.
  • حوادث هستی طبیعی در دیالک تیکی از ضرورت و تصادف رخ می دهند و حوادث اجتماعی از سوئی، در دیالک تیکی از جبر و اختیار و از سوی دیگر در دیالک تیکی از ضرورت و تصادف.
  • و در هر دو دیالک تیک نقش تعیین کننده از آن جبر و یا ضرورت است.
  • علت گنهکاری فروغ هم دل دیوانه و هوسران او ست.
  • فرمان دل ـ مطلقا ـ به دست خود انسان نیست.
  • دل قوانین عمل خاص خود را دارد و برای مهار نسبی آن خردی هشیار وغول آسا لازم است، که در انسان هفده ساله ـ به دشواری ـ یافت می شود.
  • فروغ ـ اینجا ـ انسان را در دیالک تیک غریزه و عقل نشان می دهد و بر نقش نیرومند غریزه پا می فشارد.
  • در دیالک تیک غریزه و عقل نقش تعیین کننده ـ طبیعتا ـ از آن غریزه است.
  • غریزه میلیون ها سال قبل از عقل وجود داشته و عقل ـ در واقع ـ غریزه تعالی یافته است.
  • عقل تقطیر پراتیک اجتماعی انسان است.
  • عقل به تعبیری، به معنی گذار ماده به عالم روح است.
  • در فرهنگ آلمانی عرق برخی از گلها را روح (جان) آنها می نامند.
  • عقل را شاید بتوان روح مقطر پراتیک مشقت بار انسانی نامید.
  • از این رو ست که ما از تقطیر پراتیک زنده زندگی سخن می گوئیم.
  • هگل از مفهوم «گذار متعالی ماده به روح» سخن خواهد گفت، که روند وارونه تجسم است.
  • تجسم به معنی جسمیت یافتن روح است، مسیح گشتن خدا، مثالی است برای آن.
  • تجسم به معنی سقوط روح است از عالم عالی به خطه دانی.
حکم دوم
  • قلب تو پاک و دامن من ناپاک
  • من شاهدم به خلوت بیگانه
  • تو از شراب بوسه من مستی
  • من سرخوش از شرابم و پیمانه
  • فروغ در این دو بیت به مقایسه خود با مخاطب عاشق خویش دست می زند.
  • روند انتقاد از خود کماکان جاری است.
  • او به خودشکنی توأم با تقدیس طرف مقابل اقدام می کند.
  • در همین مقایسه، ژرفای هومانیسم فروغ را به عیان می توان دید.
  • او مخاطب خود را به پله عالی تری از بلوغ فکری وعاطفی ارتقا می دهد.
  • در این دو بیت ـ ظاهرا ـ دیالک تیک من و غیرمن است که به شکل دیالک تیک هوس و عشق بسط و تعمیم می یابد.
  • مخاطب از «شراب بوسه» مست است، بی نیاز از مواد مخدر.
  • اما فروغ ـ به سبب فقر عاطفی ـ تنها بطور مصنوعی، بکمک «شراب و پیمانه» مست گشته است.
  • این نیز گشتاوری دیگر از انتقاد از خود است.
حکم سوم
  • چشمان من هزار زبان دارد
  • من ساقی ام، به محفل سرمستان
  • تا کی ز درد عشق سخن گویی
  • گر بوسه خواهی از لب من، بستان
  • اکنون دوباره پای جبر به پیش کشیده می شود، پای بی اختیاری سوبژکت.
  • عدم خلوص در عشق ـ عمدتا ـ دست خود سوبژکت نیست.
  • این تقصیر «چشمان ساقی صفت باده بدست او» است و نه خود خود مختار او.
  • فروغ در مصرع آخر، از اوبژکت وارگی خویش سخن می گوید، از خلأ عاطفی خویش.
  • بوسه می خواهی؟
  • بفرما.
  • آب می خواهی؟
  • بنوش!
  • اینجا دیگر از رابطه دو سوبژکت خود مختار نمی توان سخن گفت.
  • رابطه اینجا دیالک تیکی از سوبژکت و اوبژکت است، رابطه انسان با اشیاء است.
حکم چهارم
  • عشق تو همچو پرتو مهتاب است
  • تابیده بی خبر به لجن زاری
  • باران رحمتی است که می بارد
  • بر سنگلاخ قلب گنهکاری
  • مقایسه بی رحمانه در این دو بیت به اوج می رسد و خودشکنی بی رحمانه نیز.
  • انتقاد از خود دخترکی هفده ساله!
  • هومانیسمی بی بدیل و نایافتنی در جهنم جامعه طبقاتی!
  • فروغ مخاطب خود را تا حد پرتو مهتاب اعتلا می بخشد، تا حد زیبائی و زلالی و پاکی محض، که از سر بی خبری به لجنزاری می تابد.
  • تا در بیت بعدی تفکر مذهبی حاکم را برای تشریح دیگرگونه منظور خویش به خدمت گیرد :
  • مخاطب به باران رحمت تشبیه می شود که بر سنگلاخی بی حاصل می بارد، چه بیهوده، چه نابجا!
  • دلیل لجنزاری و سنگلاخی در گنهکاری جسته و یافته می شود، در مردم آزاری، در آنتی هومانیسم!
  • عظمت و غنای هومانیسم فروغ را در همین دو بیت به وضوح می توان دید :
  • گناهی بالاتر از انسانیت ستیزی نیست!
  • گناهی بزرگتر از همنوعستیزی نیست!
  • اگر مارکس هم می بود، جز این نمی گفت.
حکم پنجم
  • من ظلمت و تباهی جاویدم
  • تو آفتاب روشن امیدی
  • بر جانم ای فروغ سعادتبخش
  • دیر است این زمان که تو تابیدی
  • به تکرار گفته ها در حکم چهارم نیازی نیست.
حکم ششم
  • دیر آمدم و دامنم از کف رفت
  • دیر آمدی و غرق گنه گشتم
  • از تند باد ذلت و بدنامی
  • افسردم و چو شمع تبه گشتم
  • اکنون علت گنهکاری نه در خود گنهکار، بلکه در طرف مقابل جسته می شود.
  • دیالک تیک عاشق و معشوق به شکل دیالک تیک سوبژکت و اوبژکت تحجر می یابد، سنگواره می شود.
  • اگر مرد (سوبژکت) دیر نمی آمد، زن (اوبژکت) مرتکب گناه نمی شد.
  • گناه و بدنامی ناشی از آن، زن را به ذلت می کشد، افسرده می سازد و تباه می کند.
  • برای درک دقیق منظور فروغ باید مفاهیم او حلاجی شوند و این وظیفه ای است که ما برای خود تعیین می کنیم.

پایان



comment closed

 
کپی رایت © 2009 مجله هفته. تمام حقوق محفوظ است برای
طراحی از تمیونکه. با پشتیبانی فارسیوردپرس.
Copy Protected by Chetan's WP-CopyProtect.

Featuring Recent Posts Wordpress Widget development by YD