کارل کرش
این اثر در سالِ ۱۹۴۶ در مجلهی politics چاپِ نیویورک به چاپ رسیده است.
سندهایی که در اینجا گرد آورده شده اند دستآویزِ بحث بر ضدِ مارکسیسم یا به هواخواهیِ آن نیستند؛ بحثی که ماههایِ بسیاری است در این مجله دنبال میشود. این سندها برایِ بحث دربارهی نکتههایِ بحثبرانگیز در هر نظریهی اجتماعی (حتا آن نظریهی اجتماعی که در کل چونان مذهب توصیف شده) بیاستفاده اند، اگر هر بحثی، بخشی از مبارزهی اجتماعیِ موجود نباشد. این سندها باید ]بیانکنندهی[ امکانهایِ متعددِ عملِ آن حزب، گروه یا طبقهای باشند که نظریهی اجتماعیِ موردِ نظر به آن برمیگردد و به آن اشاره میکند. اختلافِ نظر میتواند به هدفهایِ اجتماعی، تاکتیکها، شکلهایِ سازماندهی یا تعریفِ دشمنان، دوستان و بیطرفها و یا به برنامهی کلانی وابسته باشد که یک یا چند روشِ ارزیابیِ یک وضعیت یا یک تحولِ مشخص را پیشِ رو قرار داده است. اکنون، نتیجهی هر بحث ماتریالیستیِ اینچنینی در همهی موارد باید با توجه به رفتارِ واقعیِ جمعی واقعی ـ یک تودهی اجتماعی ـ ”متفاوت شود“، نه با توجه به رفتارِ یک فرد یا گروهِ کوچکی از مردم.
این سندها همچنین کوششی تفسیرگرانه و فیلولُژیک برایِ پرداختن به این پرسش بوده اند که ”مارکس، بهراستی چه معنایی دارد؟“. آخرین نکته ـ و نه کماهمیتترین ـ اینکه این سندها، دور از بحثهایِ بسیار نابخردانهای اند که به این نتیجهگیری کمک کرده اند که گویا نمایِ خاصی از نظریههایِ مارکس و انگلس و چند نسلی از پیروانشان تا لنین، استالین و حتا لئونتُف درستآیینترین جنبهی آموزهی مارکسیستی را بیان میکند. یا در سطحی بالاتر به این کمک کرده اند که گویا تنهاروشِ ”دیالکتیکیِ“ راستین، آن روشهایِ گوناگونی اند که در زمانهایِ مختلف بهوسیلهی هگل، مارکس و این مارکسیستها به کار گرفته شده است.
بر خلافِ آن رویکردِ سراسرجزمی که تا امروز نظریهی انقلابیِ مارکسیستی را در همه، جز چند مرحله از رشدوگسترشاش در درازایِ قرن در اروپا، عقیم کرده است و با توجه به ازهمانآغازآفتزدهبودنِ گسترشِ نافرجامِ مارکسیسم در ایالاتِ متحد، سندهایِ آمده در اینجا برایِ تأییدِ دوبارهی آن عنصرِ نقادانه، عملگرایانه و کنشباورانهای است که با وجودِ همهی اینها، هرگز از نظریهی اجتماعیِ مارکس حذف نشد و در مرحلههایِ کوتاهی از تفوقاش، آن نظریهای را پدید آورد که اثرگذارترین سلاحِ مبارزهی طبقاتیِ پرولتری بود.
سندهایِ ازنوچاپشده در پایین نتیجهی بخشی از کوششِ اخیر برایِ پافشاریِ دوباره بر این عنصرِ نظریهی مارکسیستی اند ـ کوششی که بهوسیلهی نویسندهی این متن و گروهی از همکاراناش در آلمان در حدودِ دههی سی انجام گرفت و کوتاهزمانی بهخاطرِ خشونتِ ضدِ مارکسیستیِ حکومتِ هیتلر از هم گسست. از این چهار سند، تاریخِ دوتایِ آنها به کوششهایِ همانندی بر میگردد که در ۱۸۹۴ و ۱۹۰۲ بهوسیلهی مارکسیستهایِ ناجزماندیشی مانندِ لنین و ژرژ سورل انجام گرفته بود. این گروه از ۱۹۳۱ یعنی هنگامیکه کوششِ تازهاش را برایِ ناجزمیکردن و فعالکردنِ دوبارهی نظریهی مارکسی آغاز کرد، به آن [کوشش]ها چونان مدلها و نقطههایِ عزیمت توجه کرد.
تکهی ۱۸۹۴ لنین (سند سوم) موضعگیریِ او در برابرِ کتابِ نویسندهی در آغاز ”مارکسیست“ (و بعد بورژوا)، پیتر استراو است که در آن به نظریههایِ جامعهشناختی و اقتصادیِ نظریهپردازِ نامدارِ نارودنیک، میخایلوفسکی، حمله کرده است. از این اثرِ برجستهی لنین متأسفانه تنها بخشی کوچک به انگلیسی در آمده (Selected Works of Lenin, vol. 1) و آن بخش نیز تکهای را که ما در اینجا آورده ایم، در خود ندارد. اهمیتِ خاصِ سندِ ما در این نکته نهفته است که لنین به این بهانه، با نقدِ ماتریالیستیِ ”ذهنیتباوریِ“ ایدهآلیستیِ نارودنیکی، خود را در جایگاهی قرار میدهد تا با شوقی یکسان به نقدِ ماتریالیستیِ ”عینیتباوریِ“ مرده و انتزاعی استراو نیز پرداخته باشد. در پیِ فهمیدنیکردنِ استدلالِ لنین، ما جملهی استراو را که خشمِ لنین از آن برانگیخته شد، میآوریم: استراو از این باورِ میخایلوفسکی ایراد میگیرد که ”هیچ گرایشِ فسخناشدنیِ تاریخیای وجود ندارد که برایِ فعالیتِ هدفدارِ فرد و گروههایِ اجتماعی بهمثابهی نقطهای آغازین و نیز چونان محدودیتی الزامی عمل کند“. لنین، زیرکانه، معنایِ ناانقلابیِ نظرِ استراو را دربارهی میخایلوفسکی دریافت. لنین میگوید: ”این، زبانِ یک عینیتباور است، نه زبانِ یک مارکسیست (ماتریالیست)“ و از این نقطهی عزیمت است که لنین استدلالاش را دربارهی تفاوتهایِ عمده میانِ اصلهایِ ”عینیتباوران“ از یکسو و ”مارکسیستها“ (ماتریالیستها) از سویی دیگر پی میگیرد.
در سندِ چهارم کوشیده میشود بهطور مشخص ویژگیِ ناجزمیِ تزهایِ لنین در برابرِ برداشتِ عینیتباورانهی استراو از آموزهی سنتیِ مارکسیستی عرضه شود. برایِ این هدف و برایِ شماری تجربههایِ بیشتر در رهانیدن و ناجزمیکردنِ بخشهایِ مهمی از نظریهی مارکسیستی، این گروه در ۱۹۳۱ از تجربهای همانند با آنچه سورل در ۱۹۰۲ به کار گرفته بود، نفع برد.
بر این اساس، سورل، شش تزی را که در سندِ دوم آورده شده است، از فرایندِ ”بیرونکشیدنِ عناصرِ مشخصاًعلمیِ تاریخ از نظریهی ماتریالیسمِ تاریخی“ نتیجه گرفت. در این بازفرمولبندیِ انتقادیِ ماتریالیسمِ تاریخی بهوسیلهی یکی از شرحدهندگانِ علمی و عملگرایِ مارکسیسم در دورانِ مدرن، نکتهی کماهمیت، به نظرِ نویسنده، تأکیدِ ویژهی سورل بر نقشِ مفهومهایِ حقوقی و کار حقوقی است. آنچه بهواقع اهمیت دارد، کوشش برایِ روشنکردنِ همپیوندیهایِ گوناگون میانِ مفهومهایِ کلیِ نظریهی ماتریالیستی و مفهومهایِ کلیِ آن نظریهای است که قانون و بهرهبردارانِ حرفهایاش [حقوق و کارِ حقوقی] تنها یکی از چند مثالِ ممکنِ آن اند. به هر حال، بااهمیتترین نکته، آن شکلی است که در آن، سورل، با ایدهی اثباتیِ بررسیِ علمیِ نامحدود، آنچه را تا آنزمان برایِ بسیاری تاریخنویسان، تعیینِ مستبدانهی حکمهایِ تاریخِ مکتوب به نظر آمده، دگرگون کرده است. (شاید برداشتی متفاوت، بتواند از آشناییِ دقیقتر با آن کاربردِ فوقالعادهآزادانهی ”روشِ ماتریالیستی و نقادانه“ی نوینی به دست آید که به دستِ خودِ مارکس به وجود آمده است. با این وجود سلاحِ نوینِ مبارزهی طبقاتیِ انقلابی در دستِ نخستین نسلِ دانشمندانِ مارکسیست در زمانِ سورل بسیاری از سویههایِ نقادانهاش را از دست داده بود و پنهان نیست که از آن پس، مارکسیسمِ انقلابی بهتمامی در برابرِ جریانهایِ ”تثبیتکننده“ای که بهطورِ نظری در رشدِ درستآیینیِ کهنه و نوِ مارکسی از کائوتسکی تا استالین خود را مینمایند، شکست خورده است. بنابراین جا دارد کارِ سورلی باری دیگر انجام شود.)
سندی را افزوده ایم که اهمیتِ ”روشِ دیالکتیکی“ را که لنین و سورِل برایِ تبیینِ ماتریالیسمِ تاریخی به کار بستند، نشان میدهد. ”تزهایی دربارهی هگل و انقلاب“ که در سندِ یک برگردانده شده است، نخست در آلمان در ۱۹۳۱ برایِ صدسالگیِ مرگِ هگل نوشته شد. همانطور که دیده میشود، آن تزها به شکلی دیگر با آشفتگیِ فراگیرِ معضلاتی که مسئلهی دیالکتیکِ هگلی و کاربردِ (دگرگونشده یا نشده)اش بهوسیلهی مارکس و انگلس را در بر گرفته است، روبهرو میشوند. در اینجا دیالکتیک نه به مانندِ گونهای ابرمنطق یعنی دستگاهی از حکمهایی که دانشمندانِ منفرد در روندِ اندیشیدن به کار برده اند بلکه درست مانندِ منطقِ عادی در نظر گرفته میشود و از منطقِ سپسترِ خود به همانصورتی تمایز مییابد که ریاضیاتِ ”عالیتر“ از گونهی سادهترِ خود ـ یعنی حکمهایِ ازمدتهاپیشکهنهشدهای که امروزه به نامِ ”ریاضیاتِ ابتدایی“ در آموزشگاههایِ ما آموزانده میشوند ـ مشخص میشود. منطقِ دیالکتیک در اینجا ترجیحاً بهمثابهی شماری پدیدههای خاص بررسی شده است که میتوانند از بیرون در تسلسل و تحولِ اندیشهها در یک دورهی تاریخیِ معیَّن مشاهده شوند.
نخستین پیامدِ ”ناجزمیِ“ این رویکردِ دگرگونشده این است که یک انسان نمیتواند با آموختنِ دیالکتیک، انقلابی شود بلکه درست برعکس، دگرگونیِ انقلابی در جامعهی انسانیست که بیش از هر چیزِ دیگر بر شیوهای که مردمِ هر دورهی خاص به تولید و مبادلهی اندیشههایشان میپردازند، اثر میگذارد. پس دیالکتیکِ ماتریالیستی، کندوکاوِ تاریخیِ آن شیوهای است که با آن، در یک دورهی انقلابیِ مشخص و در مرحلههایِ گوناگونِ آن دوره، طبقاتِ اجتماعیِ خاص، گروهها و افراد شکل میگیرند و مفهومها و اندیشههایِ تازه را میپذیرند. دیالکتیکِ ماتریالیستی، با شکلهایِ کموبیش نامعمول و چشمگیر سروکار دارد که در آن شکلها، آن (طبقاتِ اجتماعیِ خاص، گروهها و افراد) با اندیشههایِ خودشان و اندیشههایِ دیگر مردمان پیوند مییابند و در ازهمپاشاندنِ سیستمهایِ بستهی شناخت و جانشینکردنِ آنها با سیستمهایِ دیگر و انعطافپذیرتر مشارکت میکنند؛ یا در بهترین حالت، نه با این یا آن سیستم درکُل بلکه با پویشِ نوین و بهتمامی رهایِ اندیشهای آزاد که به شتاب از مرحلههایِ دگرگونشوندهی تحولی کمیابیش پیوسته یا ناپیوسته دارد گذر میکند.
دوم اینکه بهطورِ ضمنی (از تزهایِ دو و سه) مشخص میشود، هیچ دلیلی برایِ مباهاتکردن به این نیست که هم مارکس و هم لنین پس از نخستین ردوطردِ بیرحمانهی ”دیالکتیکِ“ کهنهی هگلی، در مرحلهی بعد با سرخوردگی و درهمشکستگیِ نسبی به پذیرشِ نهچندان مشروطِ آنچنان روشِ فلسفیای باز گشتند که در بهترینحالت، انقلابِ بورژواییِ دورانِ متأخر را بازتاب میدهد. در اینجا از بسیاری جهاتِ دیگر، بسطوگسترشِ بیقیدوبندِ نظریهی مارکسیستی نمیخواهد رو سویِ اندیشهها و فلسفههایِ کهنهی بورژوایی پس برود بلکه به سمتِ کاربردِ ناجزمی و ناقدرتمدارانه، علمی و عملگرایِ خود پیش میتازد؛ درست مانندِ تمامِ دیگرفرمولبندیهایِ نظریِ تجربهی جمعیِ طبقهی کارگر.
سندِ یک
تزهایی دربارهی هگل و انقلاب
کارل کُرش ۱۹۳۱
یک) فلسفهی هگلی و روشِ دیالکتیکیِ آن را بدونِ درنظرگرفتنِ رابطهاش با انقلاب نمیتوان فهمید.
۱) فلسفهی هگلی از نظرِِ تاریخی از یک جنبشِ انقلابی سر بر آورد.
۲) و وظیفهی بیانِ مفهومیِ آن جنبش را به انجام رساند.
۳) اندیشهی دیالکتیکی حتا در فُرماش انقلابی است:
آ) رویگرداندن از امرِ بهشکلِبیواسطه دادهشده (the immediately given) ـ جداشدنِ ریشهای از وضعِ موجودِ کنونی ـ ”رویِ پا ایستادن“ ـ آغازی نو.
ب) اصلِ ناهمسازی (Contradiction) و نفی.
پ) اصلِ دگرگونی و رشدوتحولِ پیوسته ـ اصلِ ”جهشِ کیفی (Qualitative leap)“.
۴) آنگاه که کردوکارِ انقلابی به کنار رفت و جامعهی تازه بهتمامی استقرار یافت، روشِ انقلابیِ دیالکتیکی برایِ همیشه از فلسفه و دانشاش حذف شد.
دو) فلسفهی هگلی و روشِ دیالکتیکیِ آن را بدونِ درنظرگرفتنِ رابطهاش با شرایطِ تاریخیِ خاصِ جنبشِ انقلابی در آن زمان نمیتوان نقد کرد.
۱) فلسفهی هگلی نه فلسفهی انقلاب در کُل که فلسفهی انقلابِ بورژواییِ سدههایِ هفدهم و هجدهم است.
۲) و حتا چونان فلسفهی انقلابِ بورژوایی، نه فرایندِ درونیِ آن انقلاب که تنها مرحلهی پایانیاش را باز میتاباند. بنابراین نه فلسفهی انقلاب که فلسفهی ”بازسازی (restoration)“[۱] است.
۳) دوگانگیِ سرشتِ تاریخیِ دیالکتیکِ هگلی، در محدودیتِ دوگانهی منشِ انقلابیاش آشکار میشود.
آ) هر چند اندیشهی دیالکتیکیِ هگلی همهی تثبیتشدگیهایِ ازپیشبوده را در خود حل کرد، دستِ آخر خود به تثبیتشدگیای تازه انجامید: او، خود، به مطلق (Absolute) بدل شد و در همانحال، کُلِ محتوایِ جزمیِ دستگاهِ فلسفیِ هگلی را که بر آن بنا شده بود، ”مطلق کرد“.
ب) مشخصهی انقلابیِ رویکردِ دیالکتیکی، دقیقاً تنزدن از ”چرخه (Circle)“ است؛ یعنی تنزدن از تثبیتِ مفهومیِ واقعیتِ بیواسطه دادهشده، سازگاری با آن واقعیت و ستایشِ شرایطِ موجود.
سه) کوششِ انجامگرفته به دستِ پایهگذارانِ سوسیالیسمِ علمی با بازیابیِ هنرِ والایِ اندیشیدنِ دیالکتیکی با جابهجاکردنِ آن از فلسفهی ایدهآلیستیِ آلمان به برداشتِ ماتریالیستی از طبیعت و تاریخ، از نظریهی بورژواییِ انقلاب به نظریهی پرولتاریاییِ انقلاب، هم به لحاظِ تاریخی و هم به لحاظِ نظری، چونان گامی گذرا آشکار میشود. آنچه به دست آمد، نه نظریهی انقلابِ پرولتاریاییِ درحالِرشد بر بنیادهایِ خود که نظریهی انقلابِ پرولتاریاییِ سربرآورده از انقلابِ بورژوایی بود؛ نظریهای که بنابراین از هر حیث، در محتوا و در روش، هنوز آلوده به لکهی ژاکوبنیسم یعنی نظریهی انقلابیِ بورژوازی بود.
سندِ دو
تزهایی دربارهی برداشتِ ماتریالیستی از تاریخ
ارائهشده به همایشِ انجمنِ فلسفهی فرانسه (societe francaise de philosophie) در سالِ ۱۹۰۲
ژرژ سورِل
۱) برایِ کندوکاو در یک دوره (از تاریخ) امتیازِ بزرگیست دریافتنِ اینکه جامعه چهگونه به طبقات تقسیم شده است؛ و این دومی [طبقات]، با مفهومهایِ بنیادیِ حقوقی، پیوندخورده با آن شیوهای که درآمدها در هر گروهی به دست میآید، متمایز شود.
۲) عقلانی آن است که همهی شرحوتفسیرهایِ جزئینگرانه (atomistic explanations) را از سر بیرون کنیم؛ بررسیِ اینکه پیوندها میانِ روانشناسیهایِ فردیِ چهگونه شکل گرفته اند، به زحمتاش نمیارزد. آنچه مستقیماً به چشم میآید خودِ آن پیوندهایی اند که به تودهها ربط پیدا میکنند. اندیشهها و کردوکارهایِ افراد تنها در پیوندشان با حرکتهایِ تودهها بهتمامی فهمیدنی اند.
۳) تکیهکردن به تاریخ ساده است اگر کسی توانسته باشد همپیوندیِ میانِ سیستمِ نیروهایِ تولیدی، سازمانِ کار و روابطِ اجتماعیِ چیره بر تولید را روشن کند.
۴) آموزههایِ مذهبی و فلسفی خاستگاههایِ سنتی دارند: هنوز با وجودِ گرایششان به سازماندادنِ خود در سیستمهایِ بهتمامیبسته بر همهی تأثیراتِ بیرونی، معمولاً بهگونهای با شرایطِ اجتماعیِ یک دوره]ی مشخص پیوند خورده اند. از این لحاظ، آنها چونان بازتابهایِ ذهنیِ شرایطِ زندگی و اغلب، چونان کوششهایی برایِ تبیینِ تاریخ بهیاریِ آموزهای دینی (doctrine of faith) به نظر میآیند.
۵) تاریخِ یک آموزه تنها هنگامی بهتمامی توضیح داده خواهد شد که با تاریخِ گروهِ اجتماعیای که کارِ بسطدادن و بهکارگرفتنِ آن آموزهی خاص را بر دوش گرفته است، پیوند یابد. (تأثیرِ کارِ حقوقی)
۶) حتا با مسلمگرفتنِ اینکه انقلابها اثری در ممکنساختنِ گسترهی بزرگتری از آن نیروهایِ تولیدیای که با قانونگذاریهایِ منسوخ جلویِ پیشرفتشان گرفته شده است، ندارند، هنوز هم بررسیِ یک دگردیسیِ اجتماعی ازایندیدگاه و کندوکاوِ اینکه ایدههایِ حقوقی (legal ideas) چهگونه زیرِ فشارِ نیازِ هموارهحسشدهی رهاییِ اقتصادی دگرگون میشوند، اهمیتِ بسیاری دارد.
سندِ سه
ماتریالیسم در برابرِ عینیتباوری (Objectivism)
لنین ۱۸۹۴
عینیتباور از ضرورتِ فرایندِ مفروضِ تاریخی حرف میزند؛ ماتریالیست (مارکسیست) یکسره شکلِ اقتصادیِ معیَّنِ جامعه و روابطِ ستیزهگرانهی برآمده از آن را تعیین میکند. عینیتباور در هنگامِ اثباتِ ضرورتِ زنجیرهی مفروضی از واقعیتها (Facts) همواره در خطرِ قرارگرفتن در موقعیتِ توجیهگرِ آن واقعیتهاست؛ ماتریالیست اما ستیزهگریهایِ طبقات را آشکار میکند و از این راه موقعیتِ خود را تعیین میکند. عینیتباور از ”گرایشهایِ فسخناشدنیِ تاریخی (Unsurmountable historical tendencies)“ سخن میگوید؛ ماتریالیست اما از طبقهای سخن میگوید که به نظمِ معیَّنِ اقتصادی ”جهت میدهد“ و در نتیجه در همانحال، این یا آن شکلِ مقاومت را در دیگر طبقات موجب میشود. بنابراین ماتریالیست، از یکسو، ثابتقدمتر و نامتناقضتر از عینیتباور و از سویی دیگر، به عینیتباوریای کاملتر و فراگیرتر دست یافته است. او با اشارهکردن به ناگزیریِ (ضرورتِ) یک فرایند راضی نمیشود بلکه بهروشنی آن شکلِ اقتصادیِ جامعه را که پایهی محتوایِ راستینِ آن فرایند است و آن طبقهی خاصی که آن ضرورت را تعیین کرده است، مشخص میکند. برایِ نمونه در وضعیتِ ما، ماتریالیست نمیتواند خود را با برگشتن (ارجاعدادن) به ”گرایشهایِ فسخناشدنیِ تاریخی“ قانع کند؛ او به وجودِ طبقاتِ معیَّنی که محتوایِ نظمِ دادهشده را تعیین میکنند و امکانِ هر راهِ حلی را جز با کنشِ خودِ تولیدگران از میان بر میدارند، اشاره میکند. از سویی دیگر، این اصلِ ماتریالیستی، تلویحاً دربردارندهی عنصرِ جانبداری (Element of party) نیز هست یعنی با پذیرفتنِ آزادانه و آشکارِ دیدگاهِ یک گروهِ اجتماعیِ خاص، خود را در ارزیابی و سنجشِ هر رویدادی درگیرکردن.
سندِ چهار
دربارهی شکلِ کنشباورانهی ماتریالیسم و دربارهی سرشتِ جانبدارانه و طبقاتیِ دانش
کارل کُرش ۱۹۳۱
۱) رودررویِ هم قراردادنِ آموزهی ذهنیتباورانهی نقشِ سرنوشتسازِ فرد در فرایندِ تاریخی و دیگر آموزهی بههماناندازه انتزاعیای که از ناگزیریِ یک فرایندِ تاریخیِ معیَّن سخن میگوید، کمتر سودی دارد. سودمندتر آن است که روابطِ ستیزهگرانهای که از شرایطِ مادیِ تولید در شکلِ اقتصادیِ معیَّنی از جامعه بر آمده اند، برایِ گروههایِ اجتماعیِ درگیر در آن [روابط] شرح داده و واکاویده شود.
۲) تکیهکردن به تاریخ آنگاه آسان است که با ناگزیریِ ادعاشده برایِ هر فرایندِ تاریخی با پرسشهایی که در پی میآیند، رودررو شویم: آ) ناگزیر برایِ کنشِ کدام طبقات؟ ب) چه تعدیلهایی در کنشِ طبقههایی که با ناگزیریِ تاریخیِ ادعاشده روبهرو شده اند، ضروری خواهد بود؟
۳) در کندوکاوِ روابطِ ستیزهگرانهی موجود میانِ طبقاتِ گوناگون و بخشهایِ طبقاتیِ شکلِ اقتصادیِ جامعه بهتر است نه فقط شکلهایِ مادی که شکلهایِ ایدئولوژیک نیز که در چنین روابطِ ستیزهگرانهای، در شکلِ اقتصادیِ معیَّن جامعه شکل گرفته اند، بررسی شوند.
۴) محتوایِ یک آموزه (سیستمِ نظری، هر دستگاهی از قواعد و حکمهایِ عملی برایِ تبیین و بهکاربستنِ یک نظریه یا باور) را تا هنگامی که با محتوایِ شکلِ اقتصادیِ معیَّنِ جامعه و منافعِ مادیِ طبقاتِ مشخصِ آن جامعه گره نخورد، نمیتوان شرح داد.
۵) نیازی به فرضکردن نیست که از بیطرفیِ (عینیت، Objectivity) یک آموزه در پیوندِ سیستماتیکاش با منافعِ مادی و کردوکارهایِ عملیِ طبقاتِ معیَّن کاسته خواهد شد.
۶) هرگاه آموزهای بهوسیلهی هواداراناش با منافعِ مادیِ یک طبقهی معیَّن پیوند نخورده باشد، هر کسی حق خواهد داشت فرض کند که هواداراناش قصد دارند بهوسیلهی آن از منافعِ طبقاتِ فرمانروایِ جامعهی موردِ نظر دفاع و پاسداری کنند. در این وضعیت، آشکارکردنِ نظریِ کارکردِ طبقاتیِ یک آموزهی معیَّن در حکمِ پذیرشِ عملیِ آرمانِ طبقاتِ سرکوبشده در آن جامعه است.
۷) از بهمیانآوردنِ این مسائل و بازشناسیِ (Recognition) نظریِ آنها، سرشتِ جانبدارانهی عینی و ذهنیِ دانش بر میآید.
—————– ———————–
[۱] نخستبار این واژه برایِ شورشِ کراموِل در سال ۱۶۶۰ علیهِ چارلز (پادشاهِ انگلستان) و ملغاکردنِ پادشاهیِ او بهکار رفته است. (تغییر حکومت)
http://www.rsadvis.mihanblog.com/post/15
مبارزه کارگران آفریقای جنوبی در مرحله ای جدید!
واقعیت ها تحریف می شوند
تقلب توانگر کند مرد را! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند ) بخش ۴
انگارهای بر آرای فردریش فونهایک؛ برجستهترین نمایندهی
خاکسپاری بالزاک
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
چند نکته پیرامون طرح هدفمند سازی یارانه ها
فرا فکنی
حزب ابزار برافروختن اخگر به شعله
تغییر نام ماموریت ایالات متحده آمریکا در عراق: “مشاورین” و
اقتصاد «بحران زده» ایران و بحران در صنعت نساجی
اتحاد زنان آزادیخواه: درد زنان افغانستان درد مشترک همه زنان ستمدیده
مسئله اساسی فلسفه
تقلب توانگر کند مرد را ! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند) بخش ۳
گزارشی از شرکت فنی مهندسی طرح و بازرسی در پالایشگاه فاز ۲ اراک
فقر و تهیدستی زنان و کودکان در جهان و ایران
دو راه
جنبش های مانی و مزدک: ریشهها، اندیشهها و پیامدها
سوسیالیسم مال کجاست؟ – مقایسهٔ مزدک ایرانی و اسپارتاکوس رومی،
گزارشی از شرکت شهاب خودرو تجربهی یک اعتصاب و چگونگیِ متلاشی شدن
کارل پوپر – آگاهی کاذب
سیری در زندگی و آراء ارنست بلوخ
تقلب توانگر کند مرد را ! (آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند) بخش دوم
سیر و سرگذشت رویزیونیسم – ادوارد برنشتاین
پیش درآمدی براقتصاد سیاسی توسعه نایافتگی
کارل مارکس در آتش!
این «ما» کجا ایستاده است؟!
تقلب توانگر کند مرد را! – آن گاه که هدف وسیله را توجیه می کند. بخش
اعیان و امپراطوری نوپا
به مناسبت هفتادهین سالروز به قتل رساندن تروتسکی – سه نامه آخر
نقش دولت در توسعه اقتصادی
معرفی کتابِ «دور از کارخانه» (نمایشنامهی کارگری) – پژمان رحیمی
وضعیت کارمندان و کارگران وزارت نفت و شرکتهای تابعه در نُه سال گذشته
هنرمندی که نگاهی کاملا انتقادی به شرایط اجتماعی داشت
دیالکتیک توسعه نایافتگی
موانع فرهنگی توسعه اقتصادی درایران
فریبی بنام سرمایه داری اخلاقی
جان سختی نئولیبرالیسم و ریاضت اقتصادی کارگران
جنبش زحمتکشان فلسطین برای استقلال
مژده شوم: « سندیکاهای کارگری می آیند! »
منتخب آثار لنین دربارۀ – اتحادیه های کارگری – ( قسمت اول )
بحران اقتصادی و مبارزه طبقاتی
عرفان ـ فرمی از ایراسیونالیسم (خرد ستیزی)
آمریکای لاتین نشان داد که سوسیالیسم آینده دارد
پیر بوردیو
افسانه ی سنگ تراش
خلیج مکزیک – چطور بی پی قانون را به بازی گرفته است
عروج آنتی لنینیسم در پرتو سبز
میراث خواران شاملو و سیاست سترونسازی سیاسی
ترادیسیونالیسم (سنتگرائی)
تحریک مضحک
گزارشی از وضعیت زنان کارگر
کشتار مردم افغانستان، هم تاکتیک، هم استراتژی
رام الله ، فلسطین نیست!
کاسترو از اوباما خواست به ایران حمله نکند
برگردان کتاب «ارگانهای بدون جسم» از ژیژک (بخش یک) داریوش برادری
ترجمه کتاب « اندامهای بدون جسم» اثر ژیژک. (بخش دوم) داریوش برادری
از کمونیستها و نژاد پرستان ـ سر در گمی در سایت PI-News و یا مینا احدی و
به شاهزاده رضا پهلوی رحم کنید
پیش زمینه های مشروطه خواهی و ناکامی های آن
comment closed